چارلز برانسون در گذر سالها
۷۵ دانستنی پشت صحنهٔ چارلز برانسون
یک بار قرار بود در فیلمی به کارگردانی سام پکینپا (در اواخر دوران حرفهای او) بازی کند، اما نپذیرفت. دلیلش این بود: «من با هیچ مستی کار نمیکنم».
به گفته کارگردان مایکل وینر، برانسون در دهه 1980 جراحی پلاستیک قابل توجهی انجام داد.
او نقش پاسکینل را در سده (1978) رد کرد.
املاکی به ارزش 48 میلیون دلار از خود به جا گذاشت، از جمله خانهای 8 میلیون دلاری در مالیبو، کالیفرنیا، و همچنین خانه ساحلی 4.8 میلیون دلاری و مزرعهای در ورمونت.
از همسر اولش دو فرزند به نامهای تونی و سوزان داشت. سپس با جیل ایرلند ازدواج کرد که از همسر اولش، دیوید مککالم، دو پسر داشت. یکی از پسران خوانده (جیسون) در سال 1989 بر اثر مصرف بیش از حد تصادفی مواد مخدر درگذشت. او و ایرلند دختری به نام زولیکا داشتند.
خانههایی در اروپا، از جمله لیتوانی و یونان، داشت.
وقتی برای اولین بار با پاول کونر، نماینده قدیمیاش، قرارداد بست، به او گفت اگر مرا ستاره کنی، یک رولزرویس برایت میخرم. به قولش وفا کرد و وقتی به شهرت رسید، یک رولزرویس کاملاً نو به خانه کونر فرستاد.
در سال 1954 در لوکیشن مکزیکی فیلم Vera Cruz (1954)، او و همبازیاش ارنست بورگناین — که نقش تفنگداران آمریکایی درگیر در نبرد مکزیک علیه فرانسویها را بازی میکردند — وقت اضافهای داشتند و تصمیم گرفتند برای خرید سیگار به شهر نزدیک بروند. آنها با لباس و سلاحهای کمری سوار اسب شدند و به سمت شهر به راه افتادند. در راه، یک کامیون پر از «فدرالهای» مکزیکی — پلیس ملی — آنها را دیدند و به اشتباه آنها را راهزن پنداشتند و تا زمانی که هویتشان تأیید شود، با اسلحه آنها را نگه داشتند.
او در خلوت از کاهش کیفیت و تنوع نقشهایش در طول دوران حرفهایاش ناراضی بود، زیرا پس از موفقیت تجاری آرزوی مرگ (1974) به عنوان یک انتقامگیر خشن شناخته میشد. فیلم مورد علاقه خودش در میان فیلمهای انتقامجویانهاش، روزی روزگاری در غرب (1968) بود.
پس از جراحی تعویض مفصل ران در اوت 1998 از بازیگری کنارهگیری کرد.
در دهه 1990، زنی که هرگز او را ندیده بود، املاک خود به ارزشی بسیار بیش از 1 میلیون دلار را برایش به جا گذاشت. او از طرفداران پروپاقرص او بود. خانوادهاش شکایت کردند و او در نهایت خارج از دادگاه با آنها توافق کرد.
او بهندرت تن به مصاحبه میداد یا دربارهٔ فیلمهای خودش حرفی میزد؛ با این حال، دستکم چند بار بهروشنی نارضایتیاش از آرزوی مرگ 3 (1985) را بیان کرد و بهویژه وقتی خشمگین شد که فهمید مایکل وینر در زمان غیبت او از صحنه، با سیاهیلشکرها (در نقش اراذل بینام) نماهایی بهشدت خونین فیلمبرداری کرده است.
با اینکه در پنسیلوانیا به دنیا آمد، برانسون در کودکی ابتدا به روسی و لیتوانیایی صحبت میکرد (پدرش مهاجر بود و مادرش دختر مهاجران). او تا زمانی که در جنگ جهانی دوم در ارتش خدمت کرد، به انگلیسی مسلط نشد.
او برای نقش اصلی راننده (1978) در نظر گرفته شده بود، زیرا والتر هیل قبلاً با او در دوران مشقت (1975) کار کرده بود. با این حال، برانسون از نحوه تدوین بازی جیل ایرلند در آن فیلم توسط هیل راضی نبود و همین باعث شد که نقش را نپذیرد.
در اوایل دهه 1950 و در اوج «وحشت سرخ» مککارتی، به پیشنهاد نمایندهاش که میترسید نام خانوادگیاش (بوچینسکی) به حرفهاش آسیب بزند، نام هنری خود را تغییر داد.
شش فیلم با کارگردان مایکل وینر ساخت: سرزمین چاتو (1972)، مکانیک (1972)، قاتل سنگدل (1973)، آرزوی مرگ (1974)، Death Wish II (1982) و Death Wish 3 (1985).
وست ویندزور، ورمونت را بیش از سه دهه خانه خود خواند (مزرعه برانسون) و در گورستان براونزویل در همان نزدیکی، پای کوه آسکاتنی، به خاک سپرده شد.
بیل موری گفت که شخصیتش در Lost in Translation (2003) را بر اساس برانسون ساخته است.
در دهه 1940 در یک خانه اجارهای در نیویورک با جک کلوگمن هماتاق بود.
در کودکی که پول کافی برای لباسهای نو نداشت، اغلب لباسهای دستدوم خواهر بزرگترش را میپوشید.
او نقش پدر شخصیت اصلی را در Billy Madison (1995) رد کرد.
رابرت میچم هنگام فیلمبرداری Villa Rides (1968) با برانسون کنار نیامد. او بعداً گفت که نمیفهمد چرا برانسون مشهور است.
تنسی ویلیامز میخواست او در سال 1975 نقش ژنرال را در نمایشنامهاش «نشان باتری شیطان سرخ» بازی کند، اما او رغبتی نشان نداد.
او در بیشتر عمرش سیگاری قهار بود و در سالهای آخر از بیماری شدید انسدادی مزمن ریه رنج میبرد.
در سال 1943 به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست و در اسکادران 760 آموزش تیراندازی انعطافپذیر خدمت کرد. در سال 1945 به عنوان توپچی در یک بمبافکن بوئینگ B-29 سوپرفورترس در اسکادران 61 بمباران گروه 39 بمباران مستقر در گوام بود که مأموریتهای جنگی علیه جزایر اصلی ژاپن انجام میداد. او 25 مأموریت پرواز کرد و به خاطر زخمهای نبرد نشان قلب ارغوانی دریافت کرد.
هنرمند و نقاش موفقی بود. یک بار نمایشگاهی بینام از آثار هنریاش در گالریای در کالیفرنیا (با نام تولدش بوچینسکی) برگزار کرد و تمام آثار ظرف دو هفته فروش رفت.
سرجو لئونه یک بار او را «بزرگترین بازیگری که تا به حال با او کار کردهام» خواند. لئونه میخواست برانسون را برای تمام سهگانهای که بعدها به «مرد بینام» معروف شد انتخاب کند، اما برانسون هر بار او را رد کرد. او نقش اصلی A Fistful of Dollars (1964) را پس از توصیف آن به عنوان «بدترین فیلمنامهای که تا به حال دیدهام» رد کرد؛ نقش سرهنگ داگلاس مورتیمر را در For a Few Dollars More (1965) به دلیل عدم علاقه رد کرد و نقش آنجل آیز را در The Good, the Bad and the Ugly (1966) به این دلیل که در انگلستان مشغول فیلمبرداری The Dirty Dozen (1967) بود رد کرد. لئونه در نهایت او را در نقش هارمونیکا در روزی روزگاری در غرب (1968) انتخاب کرد.
او را برای نقشهایی که جین هکمن در ارتباط فرانسوی (1971)، Bite the Bullet (1975) و پلی در دوردست (1977) داشت، در نظر گرفتند.
او میتوانست نقشهای گوناگونی را بازی کند، از روس تا سرخپوست آمریکایی، از تبهکار قاتل تا قهرمان کمحرف؛ و ناگهان در 53 سالگی به ستاره تبدیل شد. پس از موفقیت آرزوی مرگ (1974)، نقش خود را بهعنوان انتقامجوی شهری، با تغییرات ناچیز، بارها تکرار کرد.
با درگذشت او در 8/30/03، رابرت وان آخرین بازیگر زندهای شد که یکی از شخصیتهای عنواندار هفت دلاور (1960) را بازی کرده بود. وان در 11/11/16 در 83 سالگی از دنیا رفت.
او و همسرش جیل ایرلند، کاترینا هولدن برانسون را پس از مرگ مادرش هیلاری هولدن در سال 1983 به فرزندی پذیرفتند.
اصطلاح «چارلز برانسون» در Reservoir Dogs (1992) بارها برای اشاره به یک آدم سخترو به کار میرود.
در سال 1943 به ارتش آمریکا فراخوانده شد و به نیروی هوایی منصوب گردید. ابتدا راننده کامیون بود، اما بعدها بهعنوان تیرانداز دُم بمبافکن آموزش دید و به یک B-29 اختصاص یافت. او 25 مأموریت پرواز کرد و از جمله نشانهایش، قلب ارغوانی برای زخمهای جنگی دریافت کرد. پایگاه او گوام، تینیان و سایپان بود.
به روسی، لیتوانیایی و یونانی روان صحبت میکرد.
او اولین نفر در خانوادهاش بود که از دبیرستان فارغالتحصیل شد.
فیلمهای خودش را تماشا نمیکرد.
در بخش پایانی کارنامهٔ حرفهاش، عمدتاً با جی. لی تامپسون، کارگردان توپهای ناوارون (1961)، همکاری کرد. آن دو در فاصلهٔ سالهای 1977 تا 89 و در بازهای کمی بیش از یک دهه، 9 فیلم با هم ساختند: 10 to Midnight (1983)، کابوبلانکو (1980)، Death Wish 4: The Crackdown (1987)، کار بدی که مردمان میکنند (1984)، Kinjite: Forbidden Subjects (1989)، Messenger of Death (1988)، Murphy's Law (1986)، St. Ives (1976) و The White Buffalo (1977).
در Mr. & Mrs. Stewie (2012) به او اشاره شده است.
در 12/10/80 ستارهای در پیادهروی مشاهیر هالیوود به او اهدا شد. او و همسرش جیل ایرلند در این مراسم حضور داشتند.
او بهعنوان مردی بسیار خجالتی و خصوصی شناخته میشد که از مصاحبه بیزار بود و دوست نداشت اطلاعات شخصیاش را فاش کند.
در ابتدا نقش وودرو کال در Lonesome Dove (1989) به او پیشنهاد شد، اما آن را رد کرد.
او را برای نقش ژنرال استانیسلاو سوسابوفسکی در پلی در دوردست (1977) که ریچارد اتنبرو، همبازیاش در The Great Escape (1963)، کارگردانی میکرد، جدی در نظر گرفتند. اما در نهایت جین هکمن برای این نقش انتخاب شد.
والدینش اهل لیتوانی بودند، جایی که پدرش معدنچی زغالسنگ بود، و او در یک شهر معدنی زغالسنگ در غرب پنسیلوانیا بزرگ شد. مانند همه مردان خانوادهاش در معادن کار میکرد، اما از آن بیزار بود و برای رهایی از آن از راههای گوناگون (از جمله ارتش و در نهایت بازیگری) استفاده کرد. تخصص او در حفاری و کار در زیر زمین هنگام ساخت The Great Escape (1963) در نقش «سلطان تونل» ولینسکی بسیار مفید واقع شد. با این حال، حتی با وجود اینکه «تونلی» که در آن کار میکرد یک دکور برشخورده بود، او فقط میتوانست چند دقیقه در آن بماند و بعد مجبور میشد بلند شود و بیرون برود. او در کودکی که در معادن کار میکرد، در یک ریزش گرفتار شد و پیش از آنکه سرانجام نجات یابد، تقریباً جان باخت. از آن زمان به بعد ترسی مرگبار از فضاهای بسته داشت.
برای نقشهای گرگوری پک در Cape Fear (1962) و The Omen (1976) در نظر گرفته شد.
همسر دومش، جیل ایرلند، در طول فیلمبرداری The Great Escape (1963) توسط همسر وقت او، دیوید مککالم، به او معرفی شد.
به گفته همه، همکاری بسیار ساکت و دروننگر بود؛ اغلب بخش زیادی از فیلمبرداری را در گوشهای مینشست و به دستورات کارگردان گوش میداد و تا شروع فیلمبرداری کلمهای نمیگفت. دان سیگل که او را در Telefon (1977) کارگردانی کرد و تام گرایس که او را در Breakheart Pass (1975) کارگردانی کرد، هر دو ابراز شگفتی کردند که برانسون هنگام کار چقدر کامل و دقیق آماده بود، چون این با تصویر خونسرد و کمحرف او جور درنمیآمد.
یک بار به راجر ایبرت گفت که فراخوانده شدن به جنگ جهانی دوم یکی از بهترین اتفاقاتی بود که برایش افتاد. برای اولین بار در زندگیاش غذای کافی و لباس مناسب داشت و این فرصتی برایش فراهم کرد تا انگلیسیاش را بهبود بخشد.
برای نقش اسنیک پلیسکن در Escape from New York (1981) در نظر گرفته شد، اما کارگردان جان کارپنتر احساس کرد برانسون بیش از حد پیر و خشن است و در عوض کرت راسل را انتخاب کرد.
در جمعآوری کمکهای مالی برای مؤسسه سرطان جان وین بسیار فعال بود.
گفته میشود نام برانسون از «دروازه برانسون» در استودیوهای پارامونت در هالیوود، در انتهای شمالی خیابان برانسون، گرفته شده است.
او یکی از اولین ستارههای بزرگی بود که به رسانههای نوظهور آن زمان — ویدئو و لیزر دیسک — توجه کرد و در تمام قراردادهایش بندی گنجاند که فروش این قالبهای جدید نیز در حقالامتیاز او لحاظ شود.
برای نقش کریستوفر ریو در Superman (1978) تست داد و خوانش کرد.
برای نقش ارنست بورگناین در The Wild Bunch (1969) در نظر گرفته شد.
برای نقش جف بریجز در Blown Away (1994) در نظر گرفته شد.
بیلی کریستال ادعا کرد که نقش کرلی در City Slickers (1991) به برانسون پیشنهاد شد، اما او با بیادبی آن را رد کرد چون شخصیت داستان میمیرد. جک پالانس بعدها برای این نقش برنده اسکار شد.
برای نقش اصلی Conan the Barbarian (1982) در نظر گرفته شد.
جان هیوستون یک بار او را «نارنجکی با ضامن کشیده» توصیف کرد.
در سال 1985 به «واشینگتن پست» گفت: «من آدم ترسویی نیستم» و به زمانی اشاره کرد که در سفر به رم بود و حس کرد کسی لولهٔ اسلحه را به پهلویش چسبانده است. «مردی با انگلیسی شکسته از من پول خواست. گفتم: تو به من پول بده. برگشت و رفت.»
در 2 فیلم با استیو مککوئین و جیمز کابرن همبازی بود که هر دو را جان استرجس کارگردانی کرد: هفت دلاور (1960) و فرار بزرگ (1963).
بورونسون، مانگاکای ژاپنی که با مانگای «مشت ستارهٔ شمالی» شهرت دارد، نامش را به احترام برانسون برگزید (نام واقعیاش یوشیوکی اوکامورا است) و سبیلی شبیه او دارد.
در 2 فیلم مختلف نقش شخصیتی را بازی کرد که میتوانست لبخوانی کند: مکانیک (1972) و کار بدی که مردمان میکنند (1984).
سلاح کمری شخصیاش یک توپ دستی Wildey .475 Magnum بود و خودش پیشنهاد داد که در آرزوی مرگ 3 (1985) از آن استفاده شود.
صدای فروشندهٔ طعنهزن فروشگاه در سیمپسونها (1989) بر اساس او ساخته شده است.
تنگناهراسیای که در کار با پدرش در معادن زغالسنگ پنسیلوانیا پیدا کرد، بخشی از شخصیت دنی بود که در فرار بزرگ (1963) بازی کرد. استعداد واقعیاش در هنر هم بخشی از شخصیت ولاسکز شد که در Heritage (1965) ایفا کرد.
شاید بزرگترین دیرشکوفتهٔ تاریخ هالیوود باشد؛ تا اواخر دههٔ 40 زندگیاش آن جایگاه ستارهای را که سزاوارش بود به دست نیاورد. هنگام نمایش آرزوی مرگ (1974) 53 ساله بود.
ناپدری ولنتاین مککالم.
برای نقش جیمز کابرن در Firepower (1979) در نظر گرفته شده بود. شایعه بود که برانسون فیلم را رد کرد چون تهیهکنندگان حاضر نشده بودند نقشی برای همسرش جیل ایرلند بنویسند.
در ابتدا برای نقش لی ماروین در The Delta Force (1986) در نظر گرفته شده بود. این نقش در نهایت آخرین نقش ماروین شد.
در 3 فیلم بازی کرده که کتابخانهٔ کنگره آنها را بهعنوان آثار «فرهنگی، تاریخی یا زیباییشناختی» مهم در فهرست ملی فیلم ثبت کرده است: خانه مومی (1953)، هفت دلاور (1960) و روزی روزگاری در غرب (1968).
انگلیسی را در نوجوانی یاد گرفت؛ پیش از آن لیتوانیایی و روسی حرف میزد.
برای نقش جان مککلین در Die Hard (1988) در نظر گرفته شده بود، اما با گروه کانن قرارداد داشت که حاضر نشد او را به فیلم دیگری قرض بدهد.
در 1949 به کالیفرنیا رفت و در آنجا در کلاسهای بازیگری پاسادینا پلیهاوس ثبتنام کرد.
پدرش را در 10 سالگی از دست داد و در 16 سالگی برای تأمین معاش خانواده، به دنبال برادرانش به معادن زغالسنگ اسکوپتاون در پنسیلوانیا رفت. دستمزدش 1 دلار برای هر تن زغالسنگ بود و چون حقوقش بیشتر بود، داوطلب کارهای خطرناک میشد.
زندگینامهاش در «دانشنامهٔ اسکریبنر زندگی آمریکاییها»، جلد 7، 2003-2005، صفحات 48-50 آمده است. فارمینگتون هیلز، میشیگان: تامسون گیل، 2007.
برای جانشینی جان وین در Rooster Cogburn (1975) در نظر گرفته شده بود. همچنین برای نقش وین در The Shootist (1976) مد نظر بود.