
۳۳ دانستنی پشت صحنهٔ قوش
به نوشتهی کتاب بری هاینز، از دوران قرون وسطی، دلیجه تنها حیوانی بود که مردم از هر طبقهای اجازه داشتند نگهش دارند. کن لوچ دقیقاً عاشق بزرگداشت همین جور چیزهاست؛ به قول خودش در کتاب مصاحبهی «Loach on Loach»: «این پرنده مال اراذل و اوباش دنیاست.»
رمان «A Kestrel for a Knave» نوشتهی بری هاینز (1968) که فیلم بر اساس آن ساخته شده، یکی از متون تعیینشده برای امتحان زبان انگلیسی دانشآموزان 15 تا 16 ساله در انگلستان است.
صحنهی کتابخانه که بیلی میخواهد کتابی امانت بگیرد، تقریباً پایان دیگری داشت. چون با دوربین مخفی فیلمبرداری میکردند، مردم عادی میتوانستند وارد کتابخانه شوند. یک خانم مسن شنید که بیلی با کتابدار بحث میکند و به او گفت «کمی احترام داشته باش.» بیلی هم طبیعتاً گفت برو پی کارت و دعوای دیگری در گرفت که همهاش بداههپردازی دیوید بردلی بود و آخرش با چتر آن زن کتک خورد. فیلمبردار همچنان فیلمبرداری میکرد، اما متأسفانه فیلم وسط کار تمام شد و نتوانستند از آن استفاده کنند. این را بردلی در گفتوگویی در سال 2017 تعریف کرده است.
مدیران شرکت نگران بودند که لهجهی غلیظ شخصیتها برای هر کسی بیرون از شمال انگلستان «نامفهوم» باشد و اکران فیلم در ابتدا به فقط پنج سینما در یورکشر محدود شد.
قوش (1969) (و کتابی که بر اساس آن ساخته شد، نوشتهی بری هاینز) نیمهزندگینامهای بودند؛ هاینز خودش در همان مدرسهای که داستان در آن میگذرد معلم بوده و میخواسته نظام آموزشی آن زمان را نقد کند. برادر کوچکترش ریچارد هاینز پس از تجربههایش بهعنوان دانشآموز در مدرسهی متوسطهی محلی، با تربیت همان پرندهی اصلی «قوش» که الهامبخش فیلم بود، زندگی تازهای برای خودش ساخته بود. ریچارد در ساخت فیلم همکاری کرد و دستیار نگهداری پرندهها در فیلم بود. هر دو برادر در همان منطقهای بزرگ شدند که در فیلم نشان داده میشود و پدرشان کارگر معدن زغالسنگ محلی بود، هرچند برخلاف پدر غایب فیلم، مردی مهربان بود.
پسرها پس از شلاق خوردن وارد کلاس میشوند و معلم به آنها میگوید: «صبح بخیر، «Entry of the Gladiators».» این اشارهای است به مارش سال 1897 اثر یولیوس فوچیک، موسیقیای که میان گروههای موسیقی معدنچیان محبوب بود.
کالین ولند یک هفته در مدرسهی محلی بارنزلی درس داد تا با بازیگران نوجوان فیلم رابطهای باورپذیر بسازد.
قرار بود صحنهی مسابقهی فوتبال در دو روز فیلمبرداری شود. شب روز اول، برایان گلاور با نام لئون آراس در بلکپول کشتی گرفت. روز بعد لنگان با زانوی آسیبدیده سر صحنه آمد. برای بازی در صحنهها به باند حمایتکننده نیاز داشت، اما چون روز اول باند نبسته بود، مجبور شدند صحنههای قبلی را دوباره فیلمبرداری کنند. پس آن باند سفیدی که میبینید از یک آسیب واقعی در کشتی است.
کتابی که بیلی میخواند «A Manual of Falconry» اثر ام. اچ. وودفورد، چاپ 2 است. روی جلدش تصویری از یک باز شکاری دیده میشود. توجه کنید: جاد آن را «Falconer's Handbook» مینامد.
برایان گلاور یک بار گفت که در این زمینه بیهمتاست که یک بعدازظهر شنبه در نمایش «A Midsummer Night's Dream» در رویال شکسپیر کامپنی در استراتفورد نقش باتم را بازی کرده و همان شب با نام لئون آراس در لیمینگتون اسپا در همان نزدیکی کشتی گرفته است.
بنا به مصاحبهای در رادیو بیبیسی 4، مدیر مدرسه (که مدیر واقعی همان مدرسه بود) دست بازیگران کودک را واقعاً با ترکه میزد. آنها هم برای تحمل این دردسر 10 شیلینگ یا 50 پنی (حدود 8.28 پوند در سال 2020) اضافهتر گرفتند.
قوش (1969) و کتاب هر دو تصویری از زندگی در مناطق معدنخیز یورکشر آن زمان به دست میدهند؛ بنا به گزارشها، معدنچیان آن منطقه در آن زمان کمدرآمدترین کارگران در میان همهی کشورهای توسعهیافته بودند. فیلم در دورهای اکران شد که صنعت زغالسنگ بریتانیا در حال تعطیل شدن بود. در اکتبر 1969، کمی پیش از اکران فیلم، یک اعتصاب غیررسمی میدان زغالسنگ یورکشر را از کار انداخت و دولت را مجبور به افزایش دستمزدها کرد.
قوش (1969) که داستانش در بارنزلی و حوالی آن میگذرد، یکی از نخستین همکاریهای کن لوچ و بری هاینز بود که از لهجهی اصیل یورکشری استفاده میکردند. لهجهی یورکشری بهکاررفته در فیلم برای برخی دیگر از انگلیسیزبانان سخت فهم است. هنگام اکران، بعضی صحنهها برای بازار آمریکا دوباره صداگذاری شد.
کن لوچ، کارگردان، در مصاحبهای برای کتاب «Loach on Loach» گفت که از تصویری که از جاد در فیلم ارائه شده پشیمان است. به گفتهی لوچ، او جاد را بیش از حد وحشی نشان داده و به سختیهایی که جاد بهعنوان معدنچی زغالسنگ تحمل میکرد به اندازهی کافی نپرداخته است.
فیلم محبوب کریشتوف کیشلوفسکی.
یکی از دلیجههای بهکاررفته در فیلم متعلق به رابرت نایراک بود؛ همان سرباز مخفیکاری که در 1977 به دست ارتش جمهوریخواه ایرلند به قتل رسید. نایراک در آن زمان دانشجوی کالج بود که اجازه داد فیلم دلیجهاش را «قرض بگیرد».
کالین ولند (معلم انگلیسی بیلی) تنها بازیگر حرفهای فیلم بود. بقیه آماتور بودند، از جمله مدیر مدرسه که خودش مدیر مدرسهای در همان نزدیکی بود.
برایان گلاور (آقای ساگدن) برای تأمین هزینههای زندگیاش در دوران تحصیل در دانشگاه شفیلد، به کشتی حرفهای روی آورد و با نام رینگی «لئون آراس، مردی از پاریس» وارد میدان شد.
کن لوچ در مصاحبهای در 2013 گفت گروهی از مدیران آمریکایی که فیلم را هنگام اکران دیدند، واکنششان این بود که مجارستانی را بهتر از لهجه این فیلم میفهمند.
فروشگاه ماهی و سیبزمینی سرخکردهای که بیلی به آن میرود هنوز باز است. حالا به احترام فیلم اسمش را گذاشتهاند «کسپرز».
اشارهای به این هست که بیلی اهل بیافرا است. جنگ نیجریه و بیافرا (1967 تا 1970) باعث شد شمار زیادی از مردم بیافرا با گرسنگی روبهرو شوند. تصاویری که رسانهها منتشر میکردند، کودکان بیافرا را بیشترین آسیبدیدگان نشان میداد. این بحران انسانی به آگاهی عمومی راه یافت و اصطلاح «بیافرایی» برای اشاره به آدمهای بسیار لاغر به کار رفت.
فیلم به ترتیب صحنهها فیلمبرداری شد، بهجز صحنه بالا رفتن از دیوار برای برداشتن یک جوجه، چون دلیجهها هر روز بزرگتر میشدند و نزدیک بود پرهای اصلیشان برای پرواز دربیاید. فیلمبرداری حدود 8 هفته طول کشید و در تعطیلات تابستان هفتهای 6 روز کار شد. باید گفت تجربهای بهیادماندنی برای همه بازیگران و عوامل بود.
برایان گلاور (آقای ساگدن) هرچند در شفیلد به دنیا آمد، در بارنزلی بزرگ شد و به مدرسه گرامر بارنزلی (معروف به هولگیت) رفت. او در فیلم در فوتبال تقلب میکند، اما در زندگی واقعی فوتبال را در سطح خوبی بازی میکرد. در دوران مدرسه عضو تیم بارنزلی بویز بود که در 1949 برای نخستین بار جام مدارس انگلستان را برد. با این حال بازیکن حرفهای نشد و برخلاف فیلم، در واقعیت هرگز در بازی دور 5 جام حذفی در اولدترافورد گل نزده بود. در عوض در مدرسههای بارنزلی فرانسه و ورزش درس میداد و در همانجا با بری هاینز کار کرد و از طریق او به قوش راه یافت. اما وقتی بارنزلی بویز در 1962 برای دومین بار جام مدارس انگلستان را برد، دانشآموز دیگری از هولگیت به نام جیمی گرینهاف در تیم بود. گرینهاف واقعاً بعدها در بازی دور 5 جام حذفی در اولدترافورد گل زد، حتی دو بار، در 1977 مقابل ساوتهمپتون، و بعد در فینال همان سال گل برتری را هم زد. پس از یک جهت، مسابقه فوتبال گلاور در قوش نمونهای بود از اینکه هنر سالها پیش از وقوع واقعیت، از زندگی تقلید کند.
هرچند لوکیشن بارنزلی برای فیلم حیاتی است، رمانی که فیلم بر اساس آن ساخته شد در مکان مشخصی نمیگذشت.
مدرسهای که فیلمبرداری در آن انجام شد، همان مدرسهای بود که دیوید بردلی و بری هاینز، نویسنده کتاب، به آن رفته بودند.
بخش زیادی از محتوای قوش (1969) نقد نظام آموزشی بریتانیا در آن زمان، معروف به نظام سهشاخهای، دانسته شده است؛ نظامی که کودکان را بر اساس توانایی تحصیلیشان به انواع مختلف مدرسه میفرستاد. دید سازندگان فیلم این است که چنین نظامی هم به کودکان درگیر و هم به کل جامعه آسیب میزند. کن لوچ در کتابش با عنوان Life After Kes (2006) نوشته است: «بیلی کسپر، برخلاف نویسنده [گلدینگ]، قربانی آزمون 11-plus بود؛ بخشنامهای دولتی که برای قبولشدگان آزمون، کارمندان یقهسفید آینده را که تازه از مدرسههای گرامر بیرون آمده بودند، به مشاغل امن و پردرآمد میرساند. ردشدگان، که در مدرسههای مدرن متوسطه جای میگرفتند، فقط میتوانستند به کار یدی بدون تخصص یا خطرهای کار در معدن دل ببندند. قوش به این خلأ آموزشی که مهارتهای فردی را در نظر نمیگیرد اعتراض میکند و آن را پیامد جامعه سرمایهداری میداند که به عرضه مداوم نیروی کار بدون تخصص نیاز دارد.»
در 4 نوامبر 2021، مجسمه برنزی از بیلی کسپر بیرون مرکز خرید آلاهانبرا در چیپساید بارنزلی، به یاد نویسنده بری هاینز که در بارنزلی زندگی کرده بود، رونمایی شد. دیوید بردلی (بازیگر نقش بیلی) و کن لوچ (کارگردان فیلم) در این مراسم حضور داشتند.
در جریان مسابقه فوتبال، یکی از پسرها پیراهن زرشکی و آبی باشگاه برنلی را به تن دارد. باشگاه فوتبال برنلی در آن زمان یکی از تیمهای برتر انگلستان بود.
با کمال تعجب برای فیلمی تا این حد مشهور، سالها تنها یک نسخهٔ ۳۵ میلیمتری شناختهشده از آن باقی مانده بود که در آرشیو مؤسسهٔ فیلم بریتانیا نگهداری میشد. این موضوع تنها زمانی آشکار شد که در سال ۲۰۲۳ یک نسخهٔ کامل و تقریباً دستنخوردهٔ ۳۵ میلیمتری دیگر در بارنزلی پیدا شد. گمان میرود این نسخه از سینمایی محلی که دههها پیش تعطیل شده بود خارج شده و در اتاق زیرشیروانی کسی نگهداری میشده است.
دانستنیهایی که داستان را لو میدهند
نمایش (اسپویلر)
دیزنی به خرید حق اقتباس رمان بری هاینز علاقه داشت، اما اصرار داشت پایان داستان تغییر کند تا دلیجه زنده بماند. هاینز با این شرط موافقت نکرد و بهاینترتیب قراردادی را که میتوانست پرسود باشد رد کرد تا یکپارچگی داستانش حفظ شود.
نمایش (اسپویلر)
در طول فیلمبرداری از سه دلیجه استفاده شد و دیوید بردلی (بیلی) در تربیت آنها کمک کرد. به او گفته شد که هنگام فیلمبرداری صحنهٔ پایانی، یکی از پرندهها واقعاً کشته میشود. نگاه خشمگین و چندشزدهٔ بیلی در آن صحنه فقط بازی برای دوربین نبود: بردلی از اینکه یکی از پرندههایی که در تربیتش کمک کرده بود کشته شده، بهتزده شده بود. او فقط بعداً فهمید که همهٔ پرندهها زندهاند و پرندهٔ مرده یکی از پرندههایی بود که به مرگ طبیعی مرده بود. کارگردان برای گرفتن واکنش واقعی چندشزدگی که میخواست، بردلی را فریب داده بود.
نمایش (اسپویلر)
ترتیب صحنهها نسبت به رمان تغییر کرده است. این موضوع باعث یک ناپیوستگی در رابطهٔ بیلی و مکداول میشود. در رمان، بیلی در ابتدا عضو گروه مکداول بود، اما وقتی تربیت دلیجه را آغاز میکند از او فاصله میگیرد.
نمایش (اسپویلر)
توزیعکنندگان آمریکایی میخواستند پایان فیلم خوش باشد، از جمله اینکه بیلی کاری در یک باغوحش پیدا کند.