sufferwithme · ۳ دقیقه مطالعه
دربارهی یادداشتهای زیرزمین
کتاب آنقدر تاریک، دلگیر و پر از آگاهی و رنج است که آدم را ناگزیر به سوی رنج و تنهایی میکشاند. البته من وقتی یادداشتهای زیرزمین را به دست میگیرم، مثل این است که نوزادی را در آغوش گرفتهام؛ کتاب خیلی با حالوهوای من جور است. وقتی کتاب را میخوانی، انگار گلولهای توپ روی تو گذاشتهاند و تو در نگهداشتنش درماندهای. داستایفسکی در این کتاب باز هم خودش را روایت میکند، چون چنین توصیف خوبی را فقط کسی میتواند بکند که واقعاً آن را زیسته باشد. به همین دلیل یادداشتهای زیرزمین کتاب عالیای دربارهی هستی است؛ باز هم آدم را ناگزیر به سوی هستی میکشاند. این کتاب بیش از یک معرفتشناسی است. کتابی است که داستایفسکی در آن در بیان حالوهوای خود موفق بوده است.
بله، کتاب قطعاً زندگی پررنج داستایفسکی را روایت میکند. حرفهایش دربارهی آگاهی در واقع زخم کهنهی همه است. هرچه آگاهی بیشتر، رنج بیشتر؛ چون آدم هرچه بیشتر بفهمد و بیشتر آگاه شود، بیشتر رنج میبرد. آدم قلبی عمیق دارد، خیلی احساس میکند. روحش مثل سگی که قلادهاش پاره شده میخواهد از بدن بیرون بزند و بگریزد، از دنیا طلب بخشش کند؛ چون رنجها مثل آسمانخراشیاند که لایهلایه دوخته شدهاند. با این اندیشه که آگاهی زیاد آدم را ناگزیر به سوی رنج میکشاند، رنج بیشتری به خود اضافه میکند. هر چه باشد، کتابی نخواندهام که توصیف رنج را اینقدر خوب انجام دهد. جنایت و مکافات برای من کتابی است که توصیف وجدان را بهترین شکل انجام میدهد؛ این یکی هم توصیف رنج را خیلی خوب انجام میدهد. اینکه وقتی با دوستانش ملاقات میکند نمیتواند آنچه در دلش میگذرد را بگوید، بسیار رنجآور است، چون آگاهی گسترده اجازه نمیدهد آدم حتی افکارش را هر جایی بگوید.
داستایفسکی در این کتاب در واقع به بشریت میگوید دو نوع رنج وجود دارد: یکی جسمانی، دیگری روحی. رنج روحی گاهی بدتر است. چون داستایفسکی در این کتاب میگوید اندازهی رنج به اندازهی خشونت جسمانی یا عاطفی نیست، بلکه به عمق قلب است. یعنی قلب حساس از یک جدایی بیشتر تأثیر میگیرد؛ یک مرگ بیشتر دردش میدهد. آدم غیرعاطفی هم غمگین میشود، اما اگر قلبی عمیق داشته باشی، رنجت هم به همان نسبت بیشتر میشود.
معیار رنجی که کشیده میشود قلب است، نه بزرگی اتفاقی که رخ داده.
این جمله در یادداشتهای زیرزمین نیامده؛ جملهای قصار از خودم از سالها پیش است. داستایفسکی هم در کتاب کوشیده همین را بگوید. اگر جای مرد زیرزمینی کس دیگری بود (که مرد زیرزمینی خودِ داستایفسکی است؛ یعنی اگر داستایفسکی به جای خودش کس دیگری را نوشته بود) این کتاب بسیار کتاب دیگری میشد؛ چون قلبهایی که رنجها را میکشند خیلی متفاوتاند. در کنار زندگی پررنجی که داستایفسکی زیسته، رنجهایی که میکشد در واقع از داشتن قلبی حساس سرچشمه میگیرد. یادداشتهای زیرزمین روایت مردی است با آگاهی گسترده و قلبی حساس. آدمهای با آگاهی بسیار، کنار دوستانشان هم همینطور ساکت میمانند؛ از هر چیزی دلخور میشوند و خواستنی نیستند. چون هیچکس آدم با آگاهی گسترده را نمیخواهد؛ دستکم در زندگی من آنطور که دیدهام اینطور بوده. آدمهای تنگنظر بیشتر دوست داشته میشوند، چون متوسطاند.
همچنین این زندگی برای آدم متوسط طراحی شده است. یعنی دلیل اینکه آدمهای باهوش در جامعه سخت جا پیدا میکنند این است که زندگی برای آنها طراحی نشده است.
کتاب سرشار از اضطراب هستی بر اضطراب هستی است. من کسانی را که واقعیتها را میگویند دوست دارم؛ برای من باور کردن دروغی شیرین، در مقابل حقیقتی تلخ، ارزش ندارد. هیچ حقیقتی هم تلخ نیست؛ حقیقت بودنش بهخودیخود آن را مهم میکند. این اهمیت چیزهایی را که روایت میکند عمیقتر میکند. در یادداشتهای زیرزمین بیشتر از داستان، واقعیتها را میخوانیم. کتاب کجومعوجیهای مشخصی دارد، اما اینها از حالوهوای آشفتهی راوی سرچشمه میگیرد. در جنایت و مکافات هم چند خطای داستانی هست.
یادداشتهای زیرزمین؛ کتابی سرشار از رنج، حقیقت، هستی، آگاهی و قلب. برای آدمهای بیشازحد شاد و سرخوش سنگین است.