
۲۶۶ دانستنی پشت صحنهٔ جنگیر
استودیو استنلی کوبریک را برای کارگردانی این فیلم در نظر گرفته بود. شرط کوبریک این بود که خودش تهیهکنندگی را بر عهده بگیرد و فیلم نزدیک خانهاش در انگلستان فیلمبرداری شود؛ ویلیام پیتر بلتی و استودیو با هر دو شرط مخالفت کردند، چون بلتی از قبل تهیهکننده بود و میخواست فیلم در لوکیشن واقعیاش، جورجتاون، ساخته شود. کوبریک بعدها گفت که از این فیلم بسیار تحت تأثیر قرار گرفته است.
ویلیام پیتر بلتی زمانی به این فکر افتاده بود که پدر کاراس سیاهپوست باشد؛ کسی که برای فرار از محلههای فقیرنشین و هویت دوران پسرانگیاش به کشیشی روی آورده است.
برقکاری به نام جیمی هریس هنگام فیلمبرداری سکانس مقدمه در عراق، وقتی جسم سنگینی روی پایش افتاد، انگشت پایش را از دست داد.
اومیر دئوداتو، آهنگساز برزیلی (که با قطعهی 2001-Also Sprach Zarathustra شناخته میشود و در فیلم حضور (1979) شنیده میشود)، در زمان اکران این فیلم در نیویورک زندگی میکرد و دوستانش به او خبر دادند که قطعهای از ساختههایش در موسیقی متن فیلم شنیده میشود. او ابتدا این هشدار را جدی نگرفت، چون فکر میکرد دوستانش به اشتباه Tubular Bells (که آن هم بخشی از موسیقی متن فیلم است) را ساختهی او میپندارند. سرانجام برای روشن شدن ماجرا، وکیلش با یک ضبطکنندهی مخفی به تماشای فیلم رفت، تمام فیلم را ضبط کرد و برای اومیر از طریق تلفن پخش کرد؛ اومیر در نهایت قطعهای از خودش را شناخت: «Carly and Carole» که کوتاه در صحنهی مهمانی (حدود دقیقهی 34) شنیده میشود. وکیل اومیر جلسهای با تیم حقوقی برادران وارنر ترتیب داد و خواستار جمعآوری فیلم از چرخهی اکران شد. در نهایت پس از پرداخت مبلغی نامشخص، توافقی حاصل شد.
ویلیام پیتر بلتی زمانی به این فکر افتاده بود که موجودی که در رمانش جنگیر کودک را تسخیر میکند، زنی باشد که ادعا میکند در دورهای دور از تاریخ زیسته است، احتمالاً یهودیه در زمان مسیح؛ و با ادعای آشنایی با مسیح، جنگیر را از نظر روانی آزار میدهد و سپس او را با توصیفاتی سرخوردهکننده وصف میکند.
الن برستین در ابتدا نسبت به مناسب بودن جیسون میلر برای نقش پدر کاراس تردید داشت، نه فقط چون او بازیگر سینما نبود، بلکه چون فکر میکرد قدش خیلی کوتاه است. بنا به برخی منابع، قد میلر 5'5" بود، اما برستین احساس میکرد باید «به او نگاه کند» و «در آغوشش فرو بریزد».
نخستین کلماتی که شنیده میشود «اللهاکبر» است، یعنی «خدا بزرگ است». این اذان مسلمانان را صدابردار ژان-لویی دوکارم در مسجدی در عراق ضبط کرد. برخی منتقدان گفتهاند میتوان آن را نمادی از این دانست که فیلم فقط داستانی کاتولیک نیست، بلکه داستانی فراگیر برای همهی ادیان است. همین اذان را میتوان دوباره هنگام سیاه شدن صفحه در پایان نسخهی طولانی کارگردان هم شنید (حدود 2 ساعت و 8 دقیقه، فقط در نسخهی طولانی).
ویلیام فریدکین یک بار دستور داد چهار تفنگ مختلف همزمان شلیک شوند تا در صحنههای جنگیری بازیگرانش را غافلگیر کند.
صحنهی اصلی «راهرفتن عنکبوتی» نشان میداد که ریگان زبانی بلند و مارمانند بیرون میآورد و میکوشد شارون را بگیرد.
جردن، پسر 5 سالهی جیسون میلر که در آن زمان کوچکترین فرزندش بود، در ساحل با موتورسیکلت تصادف کرد و در طول فیلمبرداری ده روز در وضعیت وخیم بود. میلر مجبور شد صحنههای احساسی با مادرش را در حالی بازی کند که پسرش در بیمارستان بود، و کشیش توماس برمینگهام که مشاور فنی فیلم بود و خودش هم در فیلم بازی میکرد، در تمام این ده روز خودش کنار تخت پسرش کشیک میداد.
به گفتهی ویلیام فریدکین، جلوههای صوتی اهریمنی شامل ضبطهایی از یک جنگیری واقعی بود که روی پسربچهای در رم انجام شده بود.
(حدود 1 ساعت و 53 دقیقه) به گفتهی ران ناگل، متخصص جلوههای صوتی، در مستند ترس از خدا: 25 سال با «جنگیر» (1998) برخی از جلوههای صوتی اهریمنی در واقع ضبط صدای حیواناتی بود که در کشتارگاهها کشته میشدند. مثلاً صدای خارج شدن شیطان از بدن ریگان در واقع صدای راندن خوکها به سوی کشتار است.
در ابتدا برای لیندا بلر از دندان مصنوعی استفاده شد، اما چون روی حرف زدنش اثر میگذاشت کنار گذاشته شد و به جایش دندانهای خودش با مینای دندان رنگ شد.

جنگیر (1973): ریگان ترزا مکنیل در حال امضا زدن لبخند میزندتصویر: Wikimedia Commons · foilman, CC BY-SA 2.0 لیندا بلر مجبور بود چند لنز تماسی مختلف بگذارد که گذاشتنشان بسیار دردناک بود، اما طنز ماجرا این بود که لنزهایی که چشمانش را سفید میکردند و تمام قرنیهاش را میپوشاندند، کمدردترین بودند.
حدود دقیقه ۱:۱۳، هنگام فیلمبرداری صحنهٔ صلیب، لیندا بلر فقط باید صلیب را در اسفنجی بین پاهایش که پر از خون مصنوعی بود فرو میکرد. نماهای مربوط به آن ناحیه با ایلین دیتز فیلمبرداری شد.
نقش کریس مکنیل به جین فوندا پیشنهاد شد اما او رد کرد. این ماجرا همزمان با جنگ ویتنام بود، زمانی که او به خاطر عقاید رادیکال و صریحش بدنام بود و شایعه شده بود فیلم را «مزخرف سرمایهداری» خوانده است. با این حال، ویلیام پیتر بلتی در کتابش «ویلیام پیتر بلتی دربارهٔ جنگیر» نوشت که فوندا شخصاً به دیدارش رفت تا بگوید این شایعه درست نیست. او به بلتی گفت فقط به این دلیل نقش را رد کرده که «به جادو اعتقاد ندارد».
جستوجو برای یافتن بازیگر جوانی که بتواند نقش ریگان را بازی کند چنان فرساینده بود که ویلیام فریدکین ادعا کرد حتی به آزمون گرفتن از بازیگران کوتولهٔ بزرگسال هم فکر کرده است.
ویلیام فریدکین به توصیهٔ یکی از مدیران استودیو پیش از اکران چندین صحنه را از فیلم حذف کرد و گفت این صحنهها ضروری نیستند. این کار ویلیام پیتر بلتی، نویسندهٔ رمان و فیلمنامه که فریدکین با او دوست شده بود، را آزرد؛ بلتی معتقد بود این صحنهها قلب فیلم را میسازند. بلتی حتی مدتی از حرف زدن با فریدکین خودداری کرد، اما در نهایت آشتی کردند. سالها بعد، وقتی محبوبیت فراوان فیلم اکران دوباره را ایجاب کرد، فریدکین پذیرفت برخی صحنههای حذفشده را بازبینی کند و چندتایی از آنها را به احترام بلتی برگرداند و نسخهٔ طولانی «نسخهای که هرگز ندیدهاید» را ساخت. به اعتراف خودش، فریدکین این نسخهٔ طولانی را نسخهٔ محبوبش میدانست.
حدود دقیقه ۱:۴۲، آخرین جلوهٔ چهرهٔ شیطانی در جریان جنگیری با استفاده از یک تقسیمکنندهٔ نور ساخته شد تا بازتاب چهرهٔ ایلین دیتز روی شیشه با نمای چهرهٔ آدمکِ بهکاررفته برای جلوهٔ چرخش سر همتراز شود.
ویلیام فریدکین و ویلیام پیتر بلتی در طول فیلمبرداری به مناسبت کریسمس یک اسب شکار قهوهایرنگ به لیندا بلر هدیه دادند. او به احترام جایزهٔ اسکار فریدکین برای ارتباط فرانسوی (۱۹۷۱) نام اسب را «بهترین کارگردان» گذاشت.
ویلیام پیتر بلتی علاوه بر اینکه شخصیتهای کریس و ریگان را بر اساس شرلی مکلین و دخترش ساچی پارکر ساخته بود، خدمتکاران، کارل و ویلی، را هم بر اساس خدمتکاران خود مکلین نوشت.
در نخستین روز تمرین سکانس جنگیری، اجرای دیالوگهای رکیک لیندا بلر چنان مکس فون سیدوی نجیبمنش را آشفته کرد که دیالوگهای خودش را از یاد برد.
در یکی از نمایشهای فیلم در رم، صاعقه به صلیب غولآسای ۴۰۰ سالهای بر فراز کلیسایی در همان نزدیکی برخورد کرد و آن را به میدان پایین انداخت. خوشبختانه کسی آسیب ندید.
کشیش ویلیام او'مالی گفت پس از اکران فیلم مدام درخواستهای عجیب دریافت میکرد: «من به خاطر گربهٔ هیچکس از هیچ پنجرهای نمیپرم!»
مکس فون سیدو ادعا کرد پس از این فیلم به سختی کار پیدا میکرد، چون گریمش چنان واقعی بود که بیشتر مردم فکر میکردند او واقعاً آنقدر پیر است.
حدود دقیقه ۱:۱۴، ویلیام فریدکین یکی از سیاهیلشکرها را از صحنهٔ نخستین دیدار کریس و پدر کاراس در پارک حذف کرد، چون رنگهایی که به تن داشت بهشکل حواسپرتکنی روشن بود.
ویلیام فریدکین در ابتدا از لالو شیفرین خواسته بود موسیقی فیلم را بسازد. شیفرین قطعهای ساخت و آن را با ارکستری بزرگ ضبط کرد، اما وقتی فریدکین آن را شنید، بنا به گزارشها چنان از آن بدش آمد که ضبط را برداشت و به معنای واقعی کلمه از در به بیرون و روی پیادهرو انداخت و گفت «جای همینجاست». پس از این رد شدن، فریدکین در دفتر احمد ارتگون، رئیس آتلانتیک رکوردز، بود که نسخهای از Tubular Bells مایک اولدفیلد را که تازه منتشر شده بود دید و جلد آلبوم کنجکاوش کرد. آن را روی گرامافون گذاشت و پس از شنیدن بخش آغازین، همانجا تصمیم گرفت از آن بهعنوان تم فیلم استفاده کند. شیفرین باید از دیگران میشنید که موسیقیاش استفاده نخواهد شد. برخلاف باور رایج، موسیقی ردشدهٔ او در وحشت در آمیتیویل (۱۹۷۹) به کار نرفت و شیفرین برای آن فیلم موسیقی دیگری ساخت.
حدود دقیقه ۱۰، نمای معرفیکننده و زومشوندهٔ جورجتاون بارها گرفته شد تا درست از آب دربیاید. بادهای شدید مدام هلیکوپتر را میلرزاند. سرانجام این نما با تکنیک لنز زوم از بالای یک برج بلند در آن سوی رودخانه گرفته شد.
حدود دقیقه ۱:۳۹، پشت دیوار اتاق خواب ریگان یک بالابر هیدرولیکی ساخته شد تا جلوهٔ معلق شدن تخت ایجاد شود.
دیک اسمیت، چهرهپرداز، یک شب آدمکِ بهکاررفته برای جلوهٔ چرخش سر را در استودیو جا گذاشت و صبح روز بعد دید رویش یادگاری نوشتهاند؛ از آن پس شبها آن را با خود به خانه میبرد.
ویلیام فریدکین در نهایت از کشیش توماس برمینگهام، مشاور فنی فیلم، خواست صحنهٔ فیلمبرداری را جنگیری کند. او قبول نکرد و گفت جنگیری ممکن است اضطراب را بیشتر کند. کشیش برمینگهام در نهایت به صحنهٔ فیلمبرداری رفت و برای اطمینان دادن به بازیگران و عوامل، دعای خیر کرد و با آنها صحبت کرد.
الن برستین برای شخصیت کریس پیشینهای نوشت که شامل رقصنده بودن در برادوی پیش از بازیگری میشد؛ درست مثل شرلی مکلین که تصادفاً الهامبخش این شخصیت بود.
(حدود ۱ ساعت و ۱۳ دقیقه) به گفته خاطرات الن برستین، او پیش از کلوزآپهایش در صحنه صلیب، با چند نفس عمیق و سپس حبس نفس در حالی که انگشتان اشارهاش را قلاب کرده و میکشید، خودش را گیج کرد.
آژانسی که نمایندگی لیندا بلر را داشت او را نادیده گرفت و دستکم ۳۰ مشتری دیگر را برای نقش ریگان پیشنهاد کرد. مادر بلر خودش او را برای آزمون این نقش آورد.
کشیش ویلیام او'مالی که هم مشاور فنی فیلم بود و هم نقش پدر دایر را بازی میکرد، به جیسون میلر کمک کرد تا نحوه خواندن مراسم عشای ربانی را تمرین کند.
ویلیام فریدکین برای بسیاری از نماهای فیلم از نقاشیهای رامبرانت فان راین و یوهانس فرمیر الهام گرفت.
پیتر کوشینگ، بازیگر، پس از اکران اولیه فیلم به آن تاخت و آن را «بیش از حد کفرآمیز» خواند. از کوشینگ نقل شده: «همانقدر که پای فیلم آبی بروم، پای جنگیر هم نمیروم.» و همچنین: «حتی نزدیک جنگیر هم نمیروم چون فحش و ناسزا دوست ندارم. زبان و بعضی کارهایی که آن بچه تسخیرشده در فیلم میکند حالم را به هم میزند. فیلم بیش از حد صریح و کفرآمیز است و من کفر را تحمل نمیکنم. در فیلمهایی که خودم بازی میکنم، قدرت خوب بر بدی پیروز میشود و هیچ چیز کفرآمیزی نیست.» او گفت کریستوفر لی، همبازیاش در بسیاری از فیلمها، به او هشدار داده که فیلم را نبیند: «گفت فیلم مرا عصبانی میکند. یک فیلم میتواند عالی ساخته شده باشد و باز هم تکهای دیوارنوشته متحرک باشد. نمیخواهم چیزی را ببینم یا بخشی از چیزی باشم — هرقدر هم استادانه ساخته شده باشد — که میتوانم آن را در هر توالت عمومی ببینم.»
(حدود دقیقه ۲۶) دیالوگ الن برستین در صحنهای که پشت تلفن از پدر ریگان بد میگوید، بداهه بود و در فیلمنامه اصلی نبود.
در سال ۱۹۸۴، وقتی بازیگران فیلم در برنامه صبح بخیر آمریکا (۱۹۷۵) دور هم جمع شده بودند، الن برستین تعریف کرد که وقتی برای فیلمبرداری آلیس دیگر اینجا زندگی نمیکند (۱۹۷۴) در توسان، آریزونا بود، جنگیر همان موقع در سینماهای آن شهر اکران بود و او رفت که ببیندش. به گفتهاش صحنهای که رگان آنژیوگرافی میشود (همان صحنهای که کاتتر شریانی به گردنش فرو میکنند) صحنهای بود که بیشتر آدمها در آن از حال میرفتند. بعد از آن صحنه، زنی را دید که تلوتلوخوران در راهرو بالا میآمد، پس دنبالش راه افتاد. وقتی زن بالاخره از حال رفت، برستین بالای سرش بود، یقهاش را شل کرد و با او حرف زد. بعد زن کمکم به هوش آمد و برستین متوجه شد اگر این زن چشم باز کند و او را ببیند، ممکن است هول کند. به قول دقیق خود برستین، ممکن بود فکر کند در «منطقه گرگ و میش» است یا چیزی شبیه آن. پس برستین از یک نفر دیگر کمک خواست تا به آن زن رسیدگی کند.

جنگیر (1973): کریس مکنیل و ریگان ترزا مکنیل، در اتاق خوابتصویر: Wikimedia Commons · 12 Feb 1974, Public domain (حدود ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه) افکت ترکخوردن سقف با قالبگیری گچ روی توری سیمی ساخته شد؛ رویش فشار میآوردند و میکشیدند تا سطحش ترک بخورد. افکت ترکخوردن در هم به همین شکل به دست آمد.
از دیگر کارگردانهایی که برادران وارنر سراغشان رفته بود میتوان به آرتور پن (که در ییل تدریس میکرد)، پیتر بوگدانوویچ (که میخواست سراغ پروژههای دیگر برود و بعداً از این تصمیم پشیمان شد) و مایک نیکولز (که نمیخواست فیلمی بسازد که تا این حد به بازی یک کودک وابسته باشد) اشاره کرد. استودیو در واقع مارک رایدل را استخدام کرد، اما ویلیام پیتر بلتی روی ویلیام فریدکین اصرار داشت.
(حدود ۱ ساعت، فقط در نسخه گسترده) ویلیام فریدکین سالها منکر آن بود که صحنه «راهرفتن عنکبوتی» فیلمبرداری شده، تا اینکه سالها بعد پیدا شد و به نسخه کارگردان برگردانده شد.
دیوی که رگان را تسخیر میکند هم در رمان و هم در فیلمنامه پازوزو نام دارد؛ ویلیام فریدکین این را در ترک تفسیر صوتی تأیید کرد. با این حال، این نام در هیچ نسخهای از فیلم بر زبان نیامده و نخستین بار در دنبالهاش، جنگیر ۲: مرتد (۱۹۷۷)، روی پرده استفاده شد. در طول فیلم، پازوزو به پدر کاراس دروغ میگوید و ادعا میکند شیطان است، اما گفتوگوهای او با پدر مرین نشان میدهد این ادعا دروغ است.
(حدود ۱ ساعت و ۲۱ دقیقه) وقتی پدر کاراس به دیدن کریس میآید که دارد اتو میکشد، جعبه معروف آیوری اسنو با تصویر مریلین چمبرز، ستاره فیلمهای پورن، در پسزمینه دیده میشود.
ویلیام فریدکین شبی که رمان ویلیام پیتر بلتی به دستش رسید قرار بود به یک مهمانی شام برود. از کنجکاوی شروع کرد چند صفحه اول را بخواند و آخرش یکسره مهمانی را از دست داد.
(حدود ۱ ساعت و ۵۲ دقیقه) به گفته آیلین دیتز، جیسون میلر بلافاصله بعد از اینکه در فیلمبرداری صحنه اوج او را با خشونت روی زمین انداخت، از او عذرخواهی کرد. حالش خوب بود و خوشحال شد که میلر واقعاً صحنه را جدی گرفته بود. بعداً یکی از بدلکارها از او پرسید آیا به کار بدلکاری علاقه دارد یا نه که دیتز قبول نکرد.
پس از یک نمایش خصوصی پیش از اکران عمومی، بعضی از مدیران استودیو فیلم را «مستهجن» خواندند و پیشنهاد کردند کنارش بگذارند و اصلاً اکرانش نکنند.
(حدود ۲۳ دقیقه) عموماً بر این باورند که دیو برای بازی با نام پدر رگان، هاوارد، خودش را «کاپیتان هاودی» معرفی کرده است. همه فکر میکنند گفتوگوهای رگان با «کاپیتان هاودی» نشانه دلتنگیاش برای دیدن پدرش است. بعد از صحبت درباره کاپیتان هاودی، رگان را میبینیم که مجله فوتوپلی میخواند با این تیتر: «دردسر بزرگ در زندگی زناشویی مکنیل! شبی که هاوارد زنش را ترک کرد.» (روی جلد عکسی از کریس و رگان است.)
ویلیام فریدکین و ویلیام پیتر بلتی سالها پیشتر با هم آشنا شده بودند، وقتی از فریدکین برای کارگردانی فیلمنامهای که بلتی در نوشتنش همکاری داشت مصاحبه گرفتند. فریدکین آخرش فیلمنامه را کوبید و کار را نگرفت. بلتی بعدها تعریف کرد که این ماجرا در ذهنش مانده بود، چون در واقع با انتقادهای فریدکین موافق بود.
(حدود ۹ دقیقه) به گفته ویلیام فریدکین، میخواست در پیشدرآمد عراق در ابتدای فیلم کرکسها دور مجسمه پازوزو بچرخند، برای همین یک بره ذبحشده را همان نزدیکی گذاشتند. چند روز گذشت و هیچ کرکسی نیامد، اما شایعهای راه افتاد که مردی عجیب از آمریکا دارد برای دیو پازوزو قربانی میکند.
(حدود ۱ ساعت، فقط در نسخه گسترده) آن مایلز که صحنه «راهرفتن عنکبوتی» را اجرا کرد، نمیخواست کمربند ایمنی سیمی را ببندد چون واقعاً جلوی بازیش را میگرفت، اما به خاطر بیمه به هر حال مجبور شد ببنددش.
به گفته ویلیام فریدکین، مدیران استودیو هر هفته میآمدند و نگاهی به روند فیلمبرداری میانداختند. سرشان را از ناباوری تکان میدادند و فیلم را مسخره و بیمعنی میدانستند.
(حدود ۱ ساعت و ۱۳ دقیقه) افکت پرتابشدن اشیا در اتاق رگان در صحنه مصلوبشدن اینطور ساخته شد که اعضای گروه از آن طرف اتاق اشیا را از داخل یک مجرا با جریان هوای قوی پرت میکردند.
دیک اسمیت، چهرهپرداز فیلم، بعد از چهار ماه کار هفتروزه در هفته، یک روز پس از بحث با ویلیام فریدکین کار را رها کرد. فریدکین سر مسئله خط رویش موی مکس فون سیدو سر اسمیت داد زد، همان چیزی که اسمیت از قبل هشدار داده بود اتفاق میافتد. اسمیت بعداً با گواهی پزشک برگشت تا فیلم را تمام کند، اما به شرط اینکه حداقل یک روز در هفته مرخصی داشته باشد.
(حدود دقیقهٔ ۱ ساعت و ۳۵) آن مادهٔ چسبناکی که رگان به صورت پدر مرین تف میکند از قهوه و خمیر پنکیک درست شده بود.
(حدود دقیقهٔ ۳) صداهای وزوزی که در پیشدرآمد عراق در آغاز فیلم شنیده میشود صدای حشراتی مثل زنبور و مگس است که در شیشهای زندانی شدهاند.
(حدود دقیقهٔ ۱ ساعت و ۲۰) مرسدس مککمبریج برای ساختن جلوهٔ صوتی استفراغ فوارهای رگان، مخلوطی از سیب جویدهشدهٔ لهشده و تخممرغ خام را بالا آورد.
ویلیام فریدکین از اولین پیشنویس فیلمنامهٔ ویلیام پیتر بلتی متنفر بود و میگفت «این دیگر آن رمان نبود.» از جمله تفاوتها میتوان به حذف پیشدرآمد عراق، فلشبکهای فراوان دانهدار سیاهوسفید و کتیبهها و عنوانبندیهای زیاد اشاره کرد. این پیشنویس اولیهٔ فیلمنامه بعدها در کتاب او با عنوان «ویلیام پیتر بلتی دربارهٔ جنگیر: از رمان تا فیلم» منتشر شد.
به گفتهٔ مرسدس مککمبریج، وقتی برای اولین بار فهمید که برای نقش صدای شیطان اسمش در عنوانها نیامده، چنان ناراحت شد که سوار ماشین اشتباهی شد که کلیدش هنوز روی سوئیچ بود و با خیال اینکه ماشین خودش است، سه بلوک راند تا تازه متوجه شد ماشین کس دیگری را دزدیده است.
نقاب شیطانی که در فیلم اونی بابا (۱۹۶۴) به کار رفته بود، ویلیام فریدکین را به استفاده از طرحی مشابه برای گریم نماهای شیطان سفیدرو الهام داد.
(حدود دقیقهٔ ۲۲) به گفتهٔ ویلیام فریدکین، آن پرندهٔ نارنجی عجیبی که رگان با گل میسازد قرار است یادآور تصویر شیطان پازوزو باشد. بعدها همین پرنده در زیرزمین دیده میشود، وقتی کریس و پدر کاراس بحث میکنند که آیا رگان به جنگیری نیاز دارد یا نه (حدود دقیقهٔ ۱ ساعت و ۲۰).
ویلیام فریدکین عمداً پدر کاراس را در بسیاری از صحنههای فیلم در حال «بالا رفتن» نشان میدهد؛ به همین دلیل است که او را مکرراً در حال بالا رفتن از تپه یا پلهها میبینیم.
الن برستین در فیلم دستبندی با آویز نعل اسب به دست داشت، چون به این فکر افتاده بود که شخصیتش کریس مکنیل برای جنگیدن با شیطان «سلاح کمی دارد». در آخرین روز فیلمبرداری، دستبند را به لیندا بلر داد. چند سال بعد در پروازی به لسآنجلس به هم برخوردند و لیندا همان دستبندی را به دست داشت که او به او داده بود.
(حدود دقیقهٔ ۱، فقط در نسخهٔ گسترده) ان مایلز که «راهرفتن عنکبوتی» را اجرا کرد، در یکی از لحظات وقتی سیم پاره شد تعادلش را از دست داد و تا نیمهٔ پلهها سقوط کرد.
ویلیام پیتر بلتی به خاطر عنوانها و همچنین ممنوعیت از تولید، از برادران وارنر و ویلیام فریدکین شکایت کرده بود. فریدکین ادعا میکرد که بلتی فقط از مرحلهٔ پس از تولید منع شده بود و او خودش میخواست آن عنوان درج شود که پیش از اکران فیلم اضافه شد: «جنگیرِ ویلیام پیتر بلتی». نوئل مارشال، تهیهکنندهٔ اجرایی، گفت که بلتی شکایتش را از استودیو پس گرفته، اما هنوز قصد دارد به خاطر عنوانها و ممنوعیت از پس از تولید از فریدکین شکایت کند.
خانهٔ واقعی در جرجتاون که برای نماهای بیرونی استفاده شده، حیاط نسبتاً بزرگی میان خود و آن پلههای معروف دارد. پنجرهای که به اتاق رگان راه دارد دستکم ۴۰ فوت از بالای پلهها فاصله دارد. این فاصله باعث میشود کسی که از پنجره «پرتاب» شود عملاً نتواند روی پلهها فرود بیاید. در فیلم، طراحان صحنه بالی جعلی به خانه اضافه کردند تا پنجرهٔ فرضی رگان در واقع نزدیک آن پلههای معروف باشد.
رمان این را القا میکند که رگان بود که مجسمهٔ کلیسا را هتک حرمت کرد. هرچند وارد جزئیات نمیشود، ستوان کیندرمن وقتی در دیدارش از کریس تکهای گل از یکی از کارهای هنری رگان برمیدارد این را تأیید میکند، چون نتیجهٔ آزمایش نشان میدهد با گلی که در هتک حرمت به کار رفته یکی است.
برنارد هرمان نمیخواست موسیقی متن این فیلم را بسازد، چون حس میکرد ویلیام فریدکین بیش از حد در کارش دخالت میکند. دوروتی هرمان، دخترش، در مصاحبهای که سوزان کینگ در سال 2011 با او داشت گفت که فریدکین به پدرش گفته بود میخواهد هر روز موسیقی را ببیند. دوروتی آن موقع بیصبرانه منتظر شام در هتل کارلایل بود. وقتی به سوئیت هتل رسید، هرمان به او گفت به هیچ چیز دست نزند. هرمان همه چیز را در چمدانش جمع کرد، به فریدکین گفت برود به جهنم و بعد بیرون رفت تا پیش برادرش در واشینگتن هایتس بماند.
مرسدس مککمبریج میگفت بار اولی که خواست رمان را بخواند، چنان چندشش شد که کتاب را به آن طرف اتاق پرت کرد.
به گفته لیندا بلر، ویلیام فریدکین قبل از اینکه در صحنه با اسلحه شلیک کند به او خبر میداد تا مثل بقیه از جا نپرد.
ویلیام پیتر بلتی برای اینکه کمی به فضای فیلمبرداری روحیه بدهد پیشنهاد کرد صحنهای فیلمبرداری شود (نه برای خود فیلم، بلکه برای سرگرم کردن همه در نمایش راشها) که در آن پدر مرین وارد خانه میشود، کلاهش را برمیدارد و معلوم میشود خودش گروچو مارکس است، دوست بلتی. این پارودی تا جایی پیش میرفت که حتی اردک برنامه You Bet Your Life (1950) هم در آن ظاهر میشد. گروچو مشتاق بود این کار را بکند، اما ویلیام فریدکین آن روز مریض شد و فکر کنار گذاشته شد.
جفرسون برستین، پسر الن برستین، که آن موقع 12 ساله بود، میخواست فیلم را موقع اکران ببیند، اما مادرش قبول نکرد و گفت هنوز خیلی کوچک است. برای تولد 14 سالگیاش خواست به عنوان کادوی تولد یک نمایش از فیلم برایش بگذارند. این بار مادرش قبول کرد و برای او و دوستانش یک نمایش ترتیب داد. چند سال بعد به مادرش گفت: «مامان، نمیخواستم این را بهت بگم، ولی حق با تو بود، من واقعاً کوچک بودم.»
ویلیام فریدکین در A Decade Under the Influence (2003) درباره پوستر اصلیای که استودیو برای فیلم ساخت حرف زد. طرحی بود از دست ریگان که صلیب خونین را گرفته، همان صلیبی که با آن استمناء میکند. شعار اولیه پوستر «خدا به داد این دختر برسد» بود. فریدکین پوستر را رد کرد و گفت کلمه «خدا» نباید در شعار یک فیلم به کار برود.
ویلیام فریدکین در طول فیلمبرداری میگفت میخواهد صدای شیطان مثل همخوانی چند صدا در یکی از نقاشیهای هیرونیموس بوش باشد.
برای اینکه دوربینی که در اتاق خواب ریگان استفاده میشد یخ نزند، آن را با یک لحاف دوختهشده پوشانده بودند که مثل پتوی برقی سیمکشی شده بود تا گرم بماند.
مرسدس مککمبریج که صدای جن را ارائه کرده بود، برای تغییر صداهایش اصرار داشت تخممرغ خام بخورد و پشت سر هم سیگار بکشد؛ او که در گذشته با مشکل اعتیاد به الکل دستوپنجه نرم کرده بود، میخواست ویسکی هم بنوشد چون میدانست الکل صدایش را بیشتر دگرگون میکند و حالت روانی آشفته شخصیت را میسازد؛ از آنجا که داشت ترک میکرد، اصرار داشت کشیشش هنگام ضبط حاضر باشد و او را راهنمایی کند. به دستور ویلیام فریدکین، مککمبریج را با تکههایی از یک ملافه پاره از گردن، بازوها، مچها، پاها و کف پاها به صندلی میبستند تا صدای تقلای جن در برابر بندها واقعیتر از آب دربیاید. مککمبریج بعدها این تجربه را یکی از خشمگینترین و هولناکترین تجربههای عمرش توصیف کرد و فریدکین هم اعتراف کرد که بازی او — و همچنین حد و مرزهایی که بازیگر برای رسیدن به واقعنمایی از خودش گذشته بود — کارگردان را به وحشت انداخته است.
برای سرگرم کردن و پرت کردن حواس لیندا بلر در طول گریم طولانی که باید تحمل میکرد، گروه فیلمبرداری تلویزیونی کنار صندلی گریم او گذاشتند و او اغلب عاشقتم لوسی (1951)، The Beverly Hillbillies (1962) و راهبه پرنده (1967) تماشا میکرد. دیک اسمیت، چهرهپرداز، بعدها در مصاحبهای گفت: «آه که چطور یاد گرفتم از راهبه پرنده متنفر باشم.»
وقتی جوئل شوماخر در سال 1985 مشغول فیلمبرداری آتش سنت المو (1985) در جورجتاون بود و تلاش کرد از هیئت علمی کشیشان یسوعی آن مدرسه اجازه فیلمبرداری بگیرد، رد شد. شوماخر به هیئت علمی شکایت کرد: «شما اجازه دادید بیل فریدکین در سال 73 جنگیر را اینجا فیلمبرداری کند و یکی از شخصیتهای آن فیلم گفت "مادرت در جهنم ... میخورد!"» یکی از کشیشان یسوعی پاسخ داد: «بله، اما در فیلم آنها شیطان پیروز نشد.»
افراد قبیلهای که در پیشدرآمد آغازین فیلم در عراق بهعنوان حفار کار میکردند، پس از پایان فیلمبرداری برای ویلیام فریدکین و گروهش مراسم خداحافظی برگزار کردند.
در پیشنویسهای اولیه رمان ویلیام پیتر بلتی، ریگان قرار بود پسری به نام جیمی باشد؛ این ایده بعدها به برادری تغییر کرد که مرده بود.
سر آلفرد هیچکاک هم پیشنهاد خرید حق اقتباس سینمایی رمان را رد کرد و هم وقتی تهیهکننده دیگری حق آن را خرید، پیشنهاد کارگردانی فیلم را نپذیرفت.
حدود دقیقه ۴۸: پرستاری که پس از آنژیوگرام به اتاق دکتر تینی میآید، مادر لیندا بلر است.
پس از آنکه چند حلقه فیلم پیشدرآمد آغازین هنگام ارسال از عراق برای ظهور و چاپ گم شد، ویلیام فریدکین مجبور شد بقیه را تا بازگشتش نگه دارد و این یعنی هیچ راهی نداشت که آنچه فیلمبرداری کرده بود را بررسی کند.
به گفته ویلیام فریدکین، کار روی نسخه بازسازیشده سرانجام او را برای نخستین بار با کل موسیقی و صدای فیلم روبهرو کرد؛ او وقتی صدا را با کیفیت بالا روی بلوری شنید، متوجه جلوههای صوتی ریز و نامحسوسی شد که پیشتر در نسخههای کمکیفیتتر فیلم هرگز به گوشش نخورده بود.
مرسدس مککمبریج و لیندا بلر هرگز در دنیای واقعی یکدیگر را ندیدند.
حدود دقیقه ۵۷: نمای نزدیک از چهره فریادکش روانپزشک با بستن بازیگر آرتور استورچ به دوربین و رها کردنش به عقب روی زمین گرفته شد.
یکی از عوامل گروه که بالای سر صحنه کار میکرد، یک بار وقتی ویلیام فریدکین در صحنه با اسلحه شلیک کرد، به شوخی یک مرغ لاستیکی از بالا پرت کرد.
لی جی. کاب به فهرست بازیگران اضافه شد چون مدیران برادران وارنر از انتخاب اینهمه بازیگر (آنزمان) ناشناس نگران بودند و اصرار داشتند دستکم یک بازیگر با سابقه در فیلمهای هالیوودی در فیلم حضور داشته باشد.
واسیلیکی مالیاروس پیش از این هرگز در فیلمی بازی نکرده بود؛ او را در یک رستوران یونانی کشف کردند و تنها تجربه بازیگریاش در نمایشهای صحنهای یونانی بود. ویلیام فریدکین او را انتخاب کرد چون شباهت عجیبی به مادر خودش و مادر ویلیام پیتر بلتی داشت. او یک ماه پیش از پایان فیلمبرداری درگذشت و این تنها حضور او روی پرده سینما ماند.
حدود دقیقهٔ ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه، وقتی پدر کاراس در اتاق خوابگاهش به نوار صدای جن گوش میدهد، بهوضوح میشنوید که صدا دو بار «مرین» میگوید. این نام شخصیت مکس فون سیدو است و نشان میدهد آن دو پیشتر همدیگر را دیدهاند، چیزی که جای دیگری از فیلم هم تأیید میشود. در واقع، دنبالهٔ جنگیر ۲: مرتد (۱۹۷۷) و پیشدرآمدهای جنگیر: آغاز (۲۰۰۴) و قلمرو: پیشدرآمدی بر جنگیر (۲۰۰۵) روایتهای بسیار متفاوتی از نخستین رویارویی آنها نشان میدهند.
باور عمومی و تقلیدها این تصور نادرست را ایجاد کردهاند که ریگان در طول جنگیری روی کشیشها بالا میآورد، اما او فقط یک بار، وقتی کاراس نخستین بار او را تنها ملاقات میکند، روی او بالا میآورد. با این حال، در طول جنگیری هم استفراغ میکند، بهآرامی روی شال مرین.
هرچند اوون رویزمن، فیلمبردار باتجربه (ارتباط فرانسوی (۱۹۷۱)، شبکه (۱۹۷۶))، بهعنوان تنها فیلمبردار این فیلم در عنوانها آمده (و تنها فیلمبرداری بود که برای این فیلم نامزد اسکار شد)، ویلیام فریدکین فاش کرده که به دلیل روابط بینالمللی با بریتانیا، بیلی ویلیامز، که زنان عاشق (۱۹۶۹) را برای کن راسل فیلمبرداری کرده بود، در واقع فیلمبرداری بود که برای فیلمبرداری سکانس آغازین پیشدرآمد عراق در این فیلم به موصل سفر کرد.
حدود دقیقهٔ ۱۷، ویلیام فریدکین گفت از اینکه هنگام دیدار کاراس از مادرش زیرنویس «منهتن» اضافه نکرده پشیمان است و معتقد بود آن زمان بیش از حد به مخاطب اعتبار داده میشد.
حدود دقیقهٔ ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه، وقتی واژههای «کمکم کن» روی تن ریگان ظاهر میشود، این جلوه با ساختن یک بدل لاتکس فومی از شکم لیندا بلر، نوشتن واژهها با قلممو و مایع پاککننده و سپس فیلمبرداری از شکلگیری واژهها در اثر واکنش شیمیایی به دست آمد. سپس دیک اسمیت، چهرهپرداز، تاولهای در حال شکلگیری را با سشوار گرم کرد تا خالی شوند. وقتی فیلم را برعکس پخش میکردند، طوری به نظر میرسید که واژهها از پوست ریگان بالا میآیند تا کسی را به کمک فرا بخوانند.
پدر مرین، با بازی مکس فون سیدو، بر اساس پدر پیر تیار دو شاردن، دیرینشناس، زمینشناس و فیلسوف واقعی یسوعی، ساخته شده است؛ شخصیت سیدو با گریم پیری شباهت ظاهری به او دارد و ایدههای فلسفیاش در رمان ویلیام پیتر بلتی خلاصه شده است. پدر تیار از کشفکنندگان فسیلهای انسان پکن بود و ایدههای فلسفیاش که در کلیسای کاتولیک بحثبرانگیز بود و حتی برخی آن را بدعتآمیز میدانستند، بعدها با تأیید پاپهایی از جمله پاپ بندیکت شانزدهم و پاپ فرانسیس نقل شده است. پدر مرین تا حدی هم بر اساس پدر جرالد لانکستر هاردینگ ساخته شده، از آشنایان بلتی که هم کشیش بود و هم باستانشناس؛ او در کشف طومارهای دریای مرده نقش داشت.
با وجود نگرانی استودیو از اینکه انجمن فیلم آمریکا (MPAA) به فیلم درجهٔ X بدهد، فیلم درجهٔ R گرفت، بدون هیچگونه حذف. به گفتهٔ ویلیام فریدکین، تصمیم MPAA این بود که فیلم «فیلمی درخشان و هوشمندانه» است و شایسته است مخاطبان بیشتری آن را ببینند. با این حال، بسیاری از شهرهای آمریکا مانند واشینگتن دی.سی و بوستون تصمیم را نادیده گرفتند و به آن درجهٔ X دادند.
دیو مدام خودش را «ما» مینامد، مثل گروهی از روحها که همه با هم جمع شدهاند. انگار دیگران را در خود جذب میکند و آنها بخشی از او میشوند. دیو به پدر کاراس میگوید مادرش «پیش ماست». و مادر مدام سر برمیآورد و پدر کاراس را صدا میزند. بعدتر دیو میگوید دوست دارد با پدر کاراس یکی شود: «تو و ما». این موضوع اگر دیو را به معنای متعارف شیطان در انجیل ببینیم، یعنی فرمانروای جهنم که همهٔ روحهای گمشده بخشی از او و داراییاش میشوند، بیشتر معنا پیدا میکند.
اولین آزمون بازیگری لیندا بلر شامل خواندن پاراگرافی بود که خودش آن را «بدترین الفاظی که میتوانی تصور کنی» نامید. وقتی مادرش بعداً پرسید چطور بود، او فقط گفت «خوب».
حدود دقیقه ۱:۳۰، صحنهای که پدر مرین از تاکسی پیاده میشود و در نورِ وهمآوری مقابل خانهٔ مکنیل میایستد، از مجموعه نقاشیهای «امپراتوری نور» (L'Empire des lumières) رنه ماگریت که بین سالهای ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۴ کشیده شد الهام گرفته شده است.
حدود دقیقه ۱:۳۴، به گفتهٔ فیلمبردار اوون رویزمن، چون ویلیام فریدکین میخواست کرکرهٔ پنجرهای که نور را روی پدر مرین میتاباند بسته بماند، ناچار شدند چارچوب پنجره را عقب بکشند و روی سکوی جداگانهای کنار یک نور روی سکوی دیگر بگذارند.
حدود دقیقه ۱۷، مردی که از پدر کاراس پول خرد میخواهد را وینسنت راسل بازی میکرد، یک مست واقعی که در یک بار پیدا شده بود. او لباسهای کثیف خودش را پوشیده بود و تمام شبی که صحنه فیلمبرداری شد مست بود. ماهها بعد مجبور شدند پیدایش کنند تا دیالوگهایش را دوباره ضبط کنند و وقتی پیدایش کردند هنوز مست بود. هیچ چیز یادش نمیآمد و وقتی خودش را روی پرده دید که بارها و بارها در حلقه تکرار میشود، خیال کرد در جهانی موازی است. وقتی ویلیام فریدکین بعد از ساعتها تلاش برای وادار کردنش به درست گفتن آن دیالوگ بالاخره راضی شد، راسل که نه پیش از آن و نه بعد از آن هرگز بازیگری نکرده بود، از پشت میکروفون بلند شد و اعلام کرد: «دیگه برای این کارگردان کار نمیکنم!»
حدود دقیقه ۱:۱۴، در صحنهٔ صلیب، کارل را میبینیم که مثل رمان بیهوش کنار تخت ریگان افتاده است. در گوشهٔ پایین سمت چپ تصویری که در آن دراور شروع به حرکت میکند، دستها و پاهایش از پشت تخت بیرون زده است.
حدود دقیقه ۱:۱۳، الن برستین در طول فیلمبرداری آسیب دائمی به ستون فقراتش وارد شد. در صحنهای که دختر جنزدهاش او را به زمین پرت میکند، از مهاربندی متصل به طنابی استفاده شد تا او را با ضربه از تخت دور کنند. ویلیام فریدکین فکر میکرد تلاش اول بهقدر کافی واقعی به نظر نمیرسد و شال گردن برستین هم تصادفاً صورتش را پوشانده بود، پس خواست یک برداشت دیگر بگیرند. برستین هرچند از گروه خواست محکمتر از این او را نکشند، فریدکین به آنها توصیه کرد دقیقاً همین کار را بکنند. در برداشت دوم آنقدر محکم کشیده شد و آنقدر سخت به زمین خورد که استخوان دنبالچهاش شکست و از درد جیغ کشید (میبینید که بهطور رفلکسی هم دستش را به سمت کمرش میبرد). طنز ماجرا این بود که کمر لیندا بلر هم در صحنهٔ دیگری آسیب دائمی دید. همین تصاویر در فیلم استفاده شد.
شخصیت کارل در رمان دربارهٔ مرگ برک دنینگز حتی بیشتر نقش یک رد گمکن را بازی میکند. در فیلم، یک خط داستانی فرعی هم حذف شده که مربوط به دختر کارل است و اتفاقاً او هم معتاد به مواد مخدر است.
به گفتهٔ ویلیام فریدکین، لیندا بلر تنها بازیگری بود که در طول فیلمبرداری هرگز مریض نشد و هیچ روزی غیبت نکرد.
به گفتهٔ الن برستین، چون تولید فیلم پیاپی از برنامه عقب میافتاد، او کمکم خواب میدید که فیلم به یک سریال تلویزیونی تبدیل شده است.
به گفتهٔ ویلیام پیتر بلتی، برادران وارنر بعد از نظرسنجیای که نشان داد هیچیک از شرکتکنندگان نمیدانند جنگیر چیست، میخواست عنوان فیلم را عوض کند.
در حدود دقیقه ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه، زبان غولآسای ریگان از لاتکس فومی ساخته شده بود؛ این زبان را از روی زبان واقعی لیندا بلر قالب گرفته و با کره بادامزمینی چسبانده بودند. همین زبان بعدها در اسکری مووی ۲ (۲۰۰۱) دوباره استفاده شد.
در صحنههای استفراغ، آیلین دیتز بهجای لیندا بلر بازی کرد (بدون ذکر نام در تیتراژ). دیک اسمیت، چهرهآرای فیلم، خطوط صورت دیتز را با ورقههای پلکسیگلاس حرارتدیدهای شکل داد که گوشههای دهان و پشت سرش محکم شده بودند. یک نازل استتارشده در حفره دهان دیتز کار گذاشته شده بود تا «استفراغ» با فشار از آن بیرون بریزد و لولههای تغذیهاش هم بهطور نامحسوس در پلکسیگلاس دو طرف صورتش جاسازی شده بودند. این دستگاه چنان پیچیده بود که دیتز بهسختی میتوانست قورت بدهد یا دهانش را ببندد.
ویلیام فریدکین یک بار گوشت و تخممرغ گندیده به لوکیشن آورد تا بوی تعفن شیطان را ایجاد کند. چند نفر از عوامل فیلم حالشان به هم خورد و دواندوان به دستشویی رفتند تا بالا بیاورند. ظاهراً الن برستین هم ناراحت شده بود و مدام از او میپرسید اگر حالش به هم بخورد باید کجا بالا بیاورد.
در حدود دقیقه ۱ ساعت و ۳۴ دقیقه، فیلمبرداری صحنه ورود پدر مرین چنان مه غلیظی از دستگاهها لازم داشت که باد آن را میبرد و آتشنشانهای اطراف به گمان اینکه جورجتاون آتش گرفته، سر رسیدند.
در حدود دقیقه ۳۲، به گفته ویلیام فریدکین، برخی از بیماران روانی بیمارستان روانی، بیماران واقعی بودند و بازیگر نبودند. این صحنهها با دوربین مخفی فیلمبرداری شد.
در حدود دقیقه ۵۷، به گفته آیلین دیتز، بار اولی که بهطور ناگهانی به کشاله ران آرتور استورچ، بازیگر نقش روانپزشک، چنگ زد، محافظ بدن او را با آلت تناسلی نعوظکرده اشتباه گرفت.
یکی از لطیفههای تکرارشونده فیلم این است که ستوان کیندرمن از چند نفر (از جمله پدر دایر) میپرسد آیا حاضرند با او به دیدن فیلمی بروند، اما آنها میگویند آن فیلم را قبلاً دیدهاند. این ماجرا تا حدی در جنگیر ۳ (۱۹۹۰) ادامه پیدا میکند، جایی که معلوم میشود کیندرمن و پدر دایر با هم دوست شدهاند و مرتب با هم به تماشای چه زندگی شگفتانگیزی (۱۹۴۶) میروند.
در حدود دقیقه ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه، به گفته ویلیام فریدکین، دلیل اینکه پدر مرین پاکتی را که به او دادهاند باز نمیکند این است که از قبل میداند داخلش چیست.
هرچند مرسدس مککمبریج از لحظهای که کاراس برای اولین بار با ریگان تسخیرشده روبهرو میشود تا رویارویی پایانی، دیالوگهای شیطان را گفت، لیندا بلر و ران فابر هم دیالوگهایی برای شیطان گفتند. صدای بلر را میشنویم وقتی ریگان تسخیرشده با صدایی خشدار و زیر فریاد میزند «منو بگا!». فابر در همین صحنه دو دیالوگ گفت، اما دیالوگهای شیطان را در تمام صحنه «چرخش شیطانی سر» هم ضبط کرد و در سکانسی که کاراس تسخیر میشود هم غرشی از او میشنویم.
در حدود دقیقه ۳۹، الن برستین در فیلمبرداری صحنهای که تخت بالا و پایین میپرد مشکل داشت، چون این صحنه چند بار گرفته شد و او هنوز از آسیب ستون فقراتش درد میکشید. ویلیام فریدکین هم مکرراً ناراضی بود و صحنه را بارها فیلمبرداری کرد. برستین بین برداشتها به پهلو دراز میکشید.
یکی از تماشاگرانی که فیلم را در سال ۱۹۷۴ در اکران سینمایی اولیهاش دید، غش کرد و فکش به صندلی جلویی خورد و شکست. او بعداً از برادران وارنر و سازندگان فیلم شکایت کرد و مدعی شد استفاده از تصاویر زیرآستانهای در فیلم باعث بیهوشیاش شده است. استودیو خارج از دادگاه با مبلغی نامعلوم پرونده را فیصله داد.
ویلیام فریدکین در ابتدا قصد داشت برای دیالوگهای شیطان از صدای لیندا بلر استفاده کند که بهطور الکترونیکی بم و خشن شده بود. بخش صدا چند هفته روی این کار وقت گذاشت، اما فریدکین با اینکه این کار را در بعضی جاها خوب دید، بیشترش را رد کرد و گفت صحنههای رویارویی شیطان با دو کشیش قدرت دراماتیک لازم را ندارند. او همچنین میخواست صدای شیطان نه بهطور خاص مردانه باشد نه زنانه، و در نهایت مرسدس مککمبریج برای این صدا استخدام شد.
(حدود دقیقهی ۴۵) در صحنهی آنژیوگرام، مرد ریشداری که به پزشک کمک میکند پاول بیتمن است. او تکنسین رادیولوژی در مرکز پزشکی دانشگاه نیویورک بود که صحنه در آنجا فیلمبرداری شد و توانست این نقش کوچک را بگیرد. در سال ۱۹۷۹ او به جرم قتل ادیسون وریل، منتقد سینما، محکوم و به ۲۰ سال زندان محکوم شد. اما او به قتل شش مرد دیگر که میگفت آنها را از بارهای همجنسگرایان میبرد، با آنها رابطهی جنسی برقرار میکرد و سپس از ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۷ آنها را میکشت و بدنشان را تکهتکه میکرد و «برای تفریح» در کیسههای پلاستیکی میگذاشت، افتخار میکرد و مظنون بود. این قتلها به «قتلهای کیسهای» معروف شدند. هرچند بازپرسان داستان او را باور داشتند، هرگز رسماً متهم نشد و از نظر فنی این قتلها هرگز حل نشدهاند. بیتمن در سال ۲۰۰۳ از زندان آزاد شد. کل ماجرای «قتلهای کیسهای» بعدها در گشت زنی (۱۹۸۰) داستانی شد که طنز ماجرا این بود که کارگردانش هم ویلیام فریدکین بود.
یک نجار که روی صحنه کار میکرد بهطور تصادفی انگشت شستش را با ارهی برقی برید و مجبور شد فوراً به بیمارستان منتقل شود.
گزارشی در سال 1974 در تورنتو مدیکال پست منتشر شد که ادعا میکرد چهار زنی که فیلم را در سینما دیده بودند چنان آسیب روانی دیدند که به مراقبت روانپزشکی سپرده شدند.
(حدود ۱ ساعت و ۱۹ دقیقه) آلبوم A Vulgar Display of Power گروه هوی متال پنترا در سال ۱۹۹۲ از روی پاسخ شیطان نامگذاری شد؛ آنجا که پدر کاراس از او میپرسد «چرا نمیتوانی بندها را ناپدید کنی؟» و شیطان پاسخ میدهد «این نمایش قدرت خیلی هم مبتذل است».
در صحنهی همین فیلم بود که به جیسون میلر خبر دادند جایزهی پولیتزر بهترین نمایشنامهنویس سال را برای نمایشنامهی «That Championship Season» برده است؛ همان نمایشنامهای که ویلیام فریدکین نخستین بار او را در آن کشف کرده بود. او بعداً همان روز با بقیهی بازیگران و عوامل جشن گرفت.
دو نفر از کشیشهای فیلم کشیش واقعی بودند و بازیگر نبودند: کشیش ویلیام او'مالی که نقش پدر دایر را بازی کرد و کشیش توماس برمینگهام که نقش تام، رئیس دانشگاه جورجتاون، را بازی کرد. آنها در کنار کشیش جان نیکولا که به او هم نقشی پیشنهاد شده بود اما نپذیرفت، مشاور فنی فیلم هم بودند.
(حدود دقیقهی ۳۴) جملهی «انگار یک موی زهار فضایی در جین من شناور است» را سناتور جمهوریخواه اورین هچ در جلسهی سال ۱۹۹۱ تأیید صلاحیت دیوان عالی آمریکا برای نامزد قاضیگری کلارنس توماس، در اعتراض به ادعای آنیتا هیل، استاد حقوق، مبنی بر اینکه توماس جملهی نامناسب مشابهی دربارهی یک قوطی کوکاکولا به او گفته، با صدای بلند از روی رمان خواند. هچ این جمله را در جلسه خواند تا با این پیشنهاد که ادعای هیل ساختگی و برگرفته از کتاب است، شهادت او را بیاعتبار کند.
(حدود ۱ ساعت و ۸ دقیقه) صحنهی محبوب ویلیام فریدکین در فیلم دیدار ستوان کیندرمن از کریس پس از مرگ برک دنینگز بود. او آن را «صحنهای مثل گربه و موش» توصیف کرد که هر دو از اصل موضوع دور میشوند. کیندرمن در واقع به مادری میگوید که ممکن است دخترش مسئول مرگ یک دوست باشد، اما این را صریح نمیگوید؛ در عوض میگوید این کار غیرممکن است، اما کریس منظور او را میفهمد و از اینکه حقیقت داشته باشد میترسد، ولی نمیتواند با آن روبهرو شود.
(حدود ۱ ساعت و ۱۷ دقیقه) با اینکه دیالوگ کریس در فیلمنامه اصلی «پدر کاراس، این دختر من است» بود، الن برستین آن را بداهه به «پدر کاراس، این دختر کوچک من است» تغییر داد که ویلیام پیتر بلتی در واقع آن را بیشتر میپسندید.
(حدود ۱۹ دقیقه) به گفته ویلیام فریدکین، عکس زنی روی قفسه کتاب در اتاق پدر کاراس در خانه مادرش، تصویر دوستدختر اوست که وقتی به کشیشی روی آورد، از او دست کشید.
هویت واقعی پسری که جنزدگی ادعاییاش الهامبخش رمان شد، در دسامبر ۲۰۲۱ فاش شد. نام واقعی او رونالد ادوین هانکلر بود که بعدها مهندس موفقی در ناسا شد و فناوریای را ثبت اختراع کرد که به شاتلهای فضایی کمک میکرد در برابر گرمای شدید مقاومت کنند. او هرگز درباره تجربههایش حرف نزد و همیشه از افشا شدن میترسید. او در ۲۰۲۰، درست پیش از تولد ۸۶ سالگیاش، درگذشت. با این حال بحث بر سر اینکه جنزدگی واقعی بوده یا بیماری روانی، همچنان ادامه دارد.
در یورک انگلستان، پس از قتل وحشیانه ساندرا سیمپسون ۹ ساله، نیکلاس بل ۱۷ ساله فیلم را مقصر دانست و به دادگاه گفت: «راستش این من نبودم که این کار را کردم. چیزی درون من بود. میخواهم یک کشیش ببینم. از وقتی آن فیلم جنگیر را دیدم اینطور شده. حس کردم چیزی مرا تسخیر کرد. از همان موقع در من مانده.» دادگاه کیفری یورک حرف بل را نپذیرفت و او مجرم شناخته شد. گزارشهای بعدی نشان داد بل اعتراف کرده بود «داستان تسخیر شدن توسط شیطان را از خودش درآورده تا شاید پلیس رهایش کند.»
چون پیش از اکران، عکسی از گریم شیطانی لیندا بلر در اختیار مطبوعات قرار نگرفته بود، عکاسی در یک نمایش پیشاکران از روی پرده عکس گرفت. این عکس با اینکه تار بود، در مجله Newsweek چاپ شد و شکایتی در پی داشت که به موجب آن مجله از بازچاپ آن منع شد.
صدای وهمآوری که اول تیتراژ ابتدایی شنیده میشود، در واقع صدای جک نیتزشه، تهیهکننده موسیقی، است که لبه یک لیوان شراب را میمالد.
ویلیام فریدکین گفتوگویی تلفنی با خاله پسر ۱۴ سالهای از مریلند داشت که جنزدگیاش در ۱۹۴۹ الهامبخش رمان ویلیام پیتر بلتی، جنگیر، شد. ظاهراً او چند ماجرای مختلف را تعریف کرده، از جمله مقطعی که تختش (با هر دوی آنها رویش) بالا و پایین میپریده و همچنین تغییر شخصیتش به حیوانی غرغرکننده. اما به گفته فریدکین، مهمترین چیزی که از این گفتوگو دستگیرش شد، پرتابشدن خودبهخودی مبلمان به آن سوی اتاق بود.
(حدود ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه) وقتی ریگان استفراغ پرتابی به سمت پدر کاراس میکند، اولین نمای فوران استفراغ از دهان ریگان تنها جلوه اپتیکالی است که ویلیام فریدکین در نسخه سینمایی اصلی به کار برد. فریدکین جلوه شلنگمانند را دوست نداشت و میخواست توده استفراغ به صورت جیسون میلر بخورد، پس آن را با ماسک تصویری جایگذاری کرد.
ویلیام فریدکین جان رابرت لوید، اولین طراح تولید را که پیشتر با او در The Night They Raided Minsky's (1968) و The Boys in the Band (1970) کار کرده بود، به دلیل عملنکردن به دستوراتش اخراج کرد و همین باعث شد فیلمبرداری شش هفته عقب بیفتد. فریدکین میخواست کاغذدیواری اتاق ریگان عوض شود و همه چارچوب درها برای دسترسی بهتر دوربین پهنتر شوند. لوید همچنین عکسهای زیادی از خودش با لیندا بلر گرفته بود به این امید که در فیلم به عنوان عکسهای پدر غایب ریگان استفاده شوند.
یک کشیش برای محافظت از جیسون میلر در طول فیلمبرداری مدالی به او داد. چند روز بعد، آن کشیش مرد. (برخلاف تصور رایج، این همان مدالی نیست که در فیلم استفاده شده. مدالی که به میلر داده شد، مدال حضرت مریم بود، نه سنت جوزف.)
ویلیام پیتر بلتی شخصیت برک دنینگز را پس از همکاری مشترکشان در جان گلدفراب، لطفاً به خانه بیا! (1965) با الهام از جی. لی تامپسون ساخت. تامپسون کارگردان آثاری کلاسیک مثل تنگه وحشت (1962) و تولدت مبارک به من (1981) هم بوده است. ویلیام فریدکین این نقش را به او پیشنهاد داد؛ او ابتدا پذیرفت اما بعد نظرش عوض شد.
در صحنههای جنگیری، نفس آدمهای داخل اتاق باید دیده میشد. برای همین، دکور اتاق خواب را با چهار کولر گازی سرد کردند تا دما به زیر ۳۰ درجه فارنهایت برسد. چون فیلمبرداری در نیویورک و در پایان تابستان ۱۹۷۲ انجام میشد، کولرها باید تمام شب کار میکردند تا صبح دما به حد مطلوب برسد. هوا آنقدر سرد بود که عرق روی بدن بعضی از بازیگران و عوامل یخ میزد و یک بار هم رطوبت هوا آنقدر زیاد بود که پیش از رسیدن گروه فیلمبرداری، لایه نازکی از برف روی دکور نشست. معمولاً فقط ۳۰ دقیقه میتوانستند فیلم بگیرند، چون نور داغ استودیو اتاق را دوباره گرم میکرد و بخار نفسها از بین میرفت؛ بعد باید صبر میکردند تا دوباره خنک شود.
جیسون میلر برای آماده شدن برای نقش پدر کاراس، سه هفته با یسوعیها در جورجتاون زندگی کرد.
بخشی از موفقیت فیلم در اسپانیا به تیم دوبله صداها مربوط میشد، بهویژه میمی مونیوز که ریگان را در زمان تسخیر توسط شیطان دوبله کرد. لحن صدایش شبیه مرسدس مککمبریج بود و میتوانست صدای شیطانی او را بازسازی کند تا به ریگان بُعد لازم وحشت را بدهد و باورپذیر باشد.
صحنههای حضور پدر کاراس در اتاقش در جورجتاون در طبقه چهارم هیوز هال، خوابگاه دانشجویان سال اول دانشگاه فوردهام، فیلمبرداری شد. هیوز هال زمانی محل مدرسه مقدماتی فوردهام بود. چون آن زمان آسانسوری وجود نداشت، پنجرهها را برداشتند تا دوربین روی جرثقیل جا شود. هر سال، کشیش ویلیام او'مالی پس از تماشای فیلم توسط دانشجویان، در همان طبقهای که فیلمبرداری شده بود از تجربهاش با فیلم میگفت.
لیندا بلر آن زمان از سبزیجات متنفر بود، تا حدی که سوپ نخود واقعاً باعث استفراغش میشد.
به دلیل تهدیدهای مرگ علیه لیندا بلر از سوی متعصبان مذهبی که معتقد بودند فیلم «شیطان را میستاید»، برادران وارنر شش ماه پس از اکران فیلم برایش محافظ گذاشت.
(حدود دقیقه ۱:۵۰، فقط در نسخه گسترده) در اصل دیالوگهایی از کاراس و مرین وجود داشت درباره اینکه چرا شیطان ریگان را آزار میدهد. مرین میگوید هدف این است که آنها را به ناامیدی بکشاند: خود ریگان هدف نبود؛ شیطان فقط او را وادار میکرد کارهای هولناک و ناگفتنی بکند تا در دیگران ترس بیندازد و ایمانشان به خدا را متزلزل کند. ویلیام پیتر بلتی این توضیح را لازم میدانست، اما ویلیام فریدکین آن را زائد میدید و معتقد بود برای هر تماشاگر فیلم از قبل روشن و بدیهی است، پس آن را از تدوین اولیه حذف کرد (که بلتی را بسیار آزرد). بعدها وقتی فریدکین فیلم را برای اکران دوباره سال ۲۰۰۰ بازتدوین کرد، به پاس بلتی آن را برگرداند، چون بلتی کتاب را نوشته بود و یکی از بزرگترین موفقیتهای کارنامه فریدکین را برایش رقم زده بود.
(حدود دقیقه ۴۵) به گفته ویلیام فریدکین، صحنه آنژیوگرافی سالها به عنوان فیلم آموزشی برای رادیولوژیستهای واقعی که آنژیوگرافی انجام میدادند استفاده میشد.
به گفته ویلیام فریدکین، نماهای شیطان صورتسفید در واقع تستهای گریم ردشده برای ظاهر تسخیرشده ریگان بودند که آیلین دیتز بازی میکرد، همان کسی که بدل لیندا بلر هم بود.
(حدود دقیقه ۳۸) شخصیت بیلی کاتشاو، فضانوردی که ریگان به او میگوید «بالا بالا میمیری»، هرچند نامش هرگز برده نمیشود، همان فضانوردی است (با بازیگری دیگر) که در فیلم دیگر ویلیام پیتر بلتی، پیکربندی نهم (۱۹۸۰)، ظاهر میشود.
(حدود دقیقه ۵۱) دومین آزمایش پزشکی ریگان، پنوموانسفالوگرافی است؛ روشی که در آن مایع مغزینخاعی از اطراف مغز با سوراخکردن ستون فقرات و بیرونکشیدن آن تخلیه میشد و سپس بهجایش اکسیژن یا هلیوم تزریق میکردند تا مغز در عکسهای رادیولوژی واضحتر دیده شود. این آزمایش در دهه ۱۹۷۰ برای تشخیص ضایعات مغزی به کار میرفت، اما بسیار دردناک بود و عوارضی مثل سردرد شدید و استفراغ داشت، چون بدن مایع مغزینخاعی ازدسترفته را در کمتر از یک روز جبران میکند. بیمار در حین عکسبرداری باید مدام جابهجا میشد تا هوا جابهجا شود و همین ناراحتیاش را بیشتر میکرد. از آن گذشته، این آزمایش بر عکسهای ساده رادیولوژی تکیه داشت که بافتهای نرمی مثل مغز را واضح نشان نمیدهند. این آزمایش تا اوایل دهه ۱۹۷۰ زیاد استفاده میشد، اما محدودیت داشت: ضایعهای را نشان نمیداد مگر اینکه در لبه ساختارهای قابلدیدن در عکس باشد یا آنقدر بزرگ باشد که بافت را جابهجا کند؛ یعنی ممکن بود ضایعهای وجود داشته باشد ولی برای دیدهشدن خیلی کوچک باشد. ماده حاجب بخشی از این آزمایش نبود، بلکه در آزمایشی به کار میرفت که معمولاً همراه پنوموانسفالوگرافی انجام میشد و آنژیوگرافی نام داشت و در آن ماده حاجب به سیستم عروقی تزریق و عکسبرداری میشد. پنوموانسفالوگرافی در اواخر دهه ۱۹۷۰ و با دسترسی به تجهیزات مدرنتر تصویربرداری عصبی کنار گذاشته شد.
(حدود دقیقه ۱۹) آپارتمان مادر کاراس یک آپارتمان واقعی در منهتن بود و همهچیز در آن، جز چند وسیله صحنه، همانطور بود که گروه فیلمبرداری پیدا کرده بود.
ویلیام پیتر بلتی بخش زیادی از دیالوگهای بامزه ستوان کیندرمن و پدر دایر را از رمان جنگیر در جنگیر ۳ (۱۹۹۰) که خودش کارگردانیاش را بر عهده داشت دوباره به کار برد؛ مثل ماجراهای «هاری»، «آبنبات لیمویی» و «کپور».
(حدود دقیقه ۵) سر مجسمههایی که در پیشدرآمد آغازین فیلم در عراق دیده میشوند از کاوشهای باستانشناسی شهر باستانی هترا آمدهاند؛ شهری که در سال ۳۷ پیش از میلاد به دست ساسانیان غارت شد. در آن حمله که حدود ۱۰۰٬۰۰۰ نفر را کشت، سر همه مردم و سر مجسمهها را بریدند.
(حدود دقیقه ۵۸) وقتی ستوان کیندرمن و پدر کاراس اولین گفتوگویشان را شروع میکنند، کیندرمن میگوید کاراس شبیه جان گارفیلد در فیلم بوکس Body and Soul (۱۹۴۷) است. در پایان گفتوگو، چون به آنچه میخواست نرسیده، کیندرمن شوخیکنان میگوید که دروغ گفته و کاراس شبیه سال مینئو است. نکته شوخی این است که گارفیلد نقش شخصیتهای خشن و سرسخت با قلبی مهربان را بازی میکرد و میان طرفداران زن محبوبیت زیادی داشت، در حالی که مینئو لاغر بود، نقشهای کممردانهتر بازی میکرد و میان خانمها محبوبیت بسیار کمتری داشت.
(حدود دقیقه ۱۵) به گفته ویلیام فریدکین، بچههای لباس هالووین و راهبههای سفیدپوش که در مسیر بازگشت کریس به خانه دیده میشوند و در رمان نیستند، میتوانند نماد خوبی و بدی باشند.
آپارتمان خیابان پراسپکت که داستان در آن میگذرد متعلق به خانم فلورنس ماهونی بود و در گوشه خیابان ۳۶ و پراسپکت قرار داشت. هنگام فیلمبرداری صحنههای بیرونی، گروه مجبور شد دکورهای ویژهای بسازد تا نور خورشید به داخل برسد و گیاهان باغچه او نمیرند.
(حدود ۱ ساعت و ۴۲ دقیقه) سیمهای صحنه معلقشدن را سیاه و سفید رنگ کرده بودند تا بهتر پنهان شوند. نورپردازی هم مؤثر بود. ویلیام فریدکین سالها پس از اکران فیلم ادعا میکرد این جلوه با میدانهای مغناطیسی ساخته شده است.
به سر جان بورمن پیشنهاد کارگردانی داده شده بود، اما او نپذیرفت چون حس میکرد خط داستانی «با کودکان بیرحم است». با این حال، پیشنهاد کارگردانی دنباله آن، جنگیر ۲: مرتد (۱۹۷۷)، را پذیرفت.
هوا در صحنه اتاق خواب ریگان آنقدر سرد بود که یک بار وقتی یادشان رفت پیش از رسیدن لیندا بلر لنزهای تماسی را آماده کنند، او را مجبور شدند دوباره بیرون ببرند، چون محلول تمیزکننده لنزها یخ میزد.
به دلیل گرمای شدید عراق، برنامه فیلمبرداری روزانه آنجا به دو بخش تقسیم میشد: بخش اول از ساعت ۶ صبح تا ۱۱ ادامه داشت و فیلمبرداری دوباره از ساعت ۴ بعدازظهر تا ۷ شب از سر گرفته میشد.
استودیو برای نقش پدر کاراس یا پدر مرین مارلون براندو را میخواست. ویلیام فریدکین بلافاصله این را وتو کرد و گفت با حضور براندو، فیلم به یک فیلم براندو تبدیل میشود، نه آن فیلم مهمی که میخواهد بسازد. تصادفاً در رمان هم از براندو نام برده شده است.
برای آزمایش کارایی آدمک استفادهشده در جلوه چرخیدن سر، گروه آن را در یک تاکسی شهر نیویورک گذاشت. وقتی تاکسی کنار ماشین دیگری میایستاد و مردم نگاه میکردند، سر آدمک را میچرخاندند و بعد سریع دور میشدند.
برادر مکس فون سیدو در نخستین روز فیلمبرداری این بازیگر درگذشت. خود مکس فون سیدو هم بعداً در طول فیلمبرداری بهشدت بیمار شد.
در آلمان غربی، مرگ راینر هرترامپف ۱۹ ساله که کمی پس از دیدن فیلم با یک تفنگ خودکار به خود شلیک کرد، به درخواستهایی برای ممنوعشدن فیلم در آن کشور انجامید.
پس از آنکه ویلیام فریدکین کار گونزالو گاویرا را در ال توپو (۱۹۷۰) به یاد آورد، از او خواسته شد بسیاری از جلوههای صوتی ویژه را بسازد. یکی از بهیادماندنیترین صداها، یعنی چرخش ۳۶۰ درجهی سر ریگان، در واقع با برداشتن کیف چرمی قدیمی و ترکخوردهاش و پیچاندن آن به این طرف و آن طرف مقابل میکروفون ساخته شد.
ویلیام فریدکین و ویلیام پیتر بلتی معتقد بودند شخصیت ستوان کیندرمن به خلق شخصیت اصلی سریال کلمبو (۱۹۷۱) کمک کرده است.
به گفتهی الن برستین، ویلیام فریدکین در طول فیلمبرداری فقط یک بار سرش داد زد. برستین معتقد بود دلیلش این بود که اگر چشمها و بینیاش از گریه سرخ و لکهلکه میشد، نمیتوانست از او فیلم بگیرد.
ویلیام پیتر بلتی یک بار «تندخوانها» را مقصر برخی نقدهایی دانست که به رمان شد؛ مثلاً بعضی فکر میکردند داستان در بوستون میگذرد، یا شخصیت مقدمه (پدر مرین) دیگر در داستان ظاهر نمیشود، یا اینکه پدر کاراس یهودی است.
نونی راک، نخستین هماهنگکنندهی تولید فیلم، به بیماری مرموزی مبتلا شد و مجبور شد در بیمارستان بستری شود. پس از حدود یک ماه آزمایش، تشخیص لوپوس ولگاریس برایش داده شد.
(حدود دقیقهی ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه، فقط در نسخهی گسترده) پدر مرین نام میانی دختر کریس را میپرسد. در قرون وسطی کاتولیکها به فرزندانشان چند نام میدادند، چون معتقد بودند این کار مانع میشود شیاطین نام واقعی کودک را بفهمند و بر روح او تسلط پیدا کنند.
اتاقی بهعنوان «گرمکردن» مخصوصاً در لوکیشن برای بازیگران طراحی شده بود تا وقتی دیگر تحمل سرمای اتاقخواب را نداشتند به آنجا پناه ببرند. لیندا بلر که در این صحنهها فقط یک لباس خواب نازک تنش بود، میگوید تا امروز هم تحمل سرما را ندارد.
(حدود دقیقهی ۳۰) طبق فیلمنامهی رسمی، شعلهی شمع به خاطر جریان هوایی است که کارل هنگام بالا آمدن بیصدا از پلهها پشت سر کریس ایجاد میکند.
فیلم نخست فقط در ۲۵ سینما در سراسر کشور اکران شد. ویلیام فریدکین شخصاً پیش از اکران به تکتک آنها سر زد تا مطمئن شود نورپردازی و کیفیت صدا با استانداردهایش مطابقت دارد.
ویلیام پیتر بلتی یادداشتی از تهیهکنندهی اولیه، پل موناش، پیدا کرد که در آن تغییراتی مثل ادغام مرین و کاراس در یک شخصیت، تغییر مکان داستان و دادن شغل دیگری به کریس خواسته شده بود. بلتی از دفترش از آن یادداشت کپی گرفت و باعث اخراج او شد.
(حدود دقیقهی ۱:۱۳) صحنهی صلیب در ۲۲ ژانویه ۱۹۷۳، یعنی تولد 14 سالگی لیندا بلر، فیلمبرداری شد. بازیگران و عوامل در پایان روز جشن گرفتند.
جک نیکلسون پیش از آنکه جیسون میلر نقش پدر کاراس را بگیرد، برای این نقش در نظر گرفته شده بود. ویلیام فریدکین فکر میکرد او بیش از حد بیقداست است که بتواند نقش کشیش را بازی کند.
(حدود دقیقهی ۱۲) نویسنده/تهیهکننده، مشابه زندگی واقعی، در فیلم در نقش یک تهیهکنندهی سینما ظاهر میشود. او را میبینید که در لوکیشن فیلم کریس دربارهی صحنهای با برک دنینگز بحث میکند.
در رمان، بازیگران و عوامل فیلمی که کریس در آن کار میکند تولد ریگان را جشن میگیرند. هرچند این صحنه در فیلم نیامده، در نمونهای از هنر که از زندگی تقلید میکند، تمام بازیگران و عوامل جنگیر هم تولد لیندا بلر را جشن گرفتند.
شرلی مکلین نقش کریس مکنیل را رد کرد تا فیلم مشابه اما بسیار کمموفقیتتر تسخیر جوئل دلینی (۱۹۷۲) را بسازد. طنز ماجرا اینجاست که شخصیتهای کریس و ریگان بر اساس خود او و دخترش ساچی پارکر ساخته شدند که ویلیام پیتر بلتی آنها را میشناخت.
(حدود دقیقهی ۱ ساعت و ۴۳ دقیقه) جلوهی سوختن پوست ریگان با آب مقدس با کندن تکههای لاتکس به کمک نخی ماهیگیری پنهان انجام شد.
ویلیام فریدکین مجبور شد برای فیلمبرداری در عراق گروهی کاملاً بریتانیایی ببرد، چون آمریکا در آن زمان با عراق روابط دیپلماتیک نداشت. به آنها اجازه داده شد نزدیک بناهای باستانی و کاوشهای واقعی باستانشناسی فیلم بگیرند، به شرط آنکه به فیلمسازان عراقی تکنیکهای پیشرفتهی سینما و همچنین ساخت خون مصنوعی را آموزش دهند.
(حدود دقیقهی ۴۹) در نمایی که ریگان سیلی محکمی به صورت دکتر کلاین میزند، از آیلین دیتز استفاده شد. ویلیام فریدکین حس میکرد برای اجرای این صحنه به کسی با هیکل تنومندتر نیاز دارند و از بدلکار از پشت فیلم گرفته شد.
در برکلی گزارش شد که مردی هنگام نمایش فیلم به پرده حمله کرد تا «جن را بگیرد» و از این کار مجروح شد.
ویلیام فریدکین یک بار هنگام شرکت در مراسم عشای ربانی در آمادهسازی برای فیلم، عشا دریافت کرد. او که یهودی بود، متوجه نشد که ناخواسته مرتکب توهین به مقدسات شده است. ویلیام پیتر بلتی چنان شوکه شد که با کشیش تماس گرفت و او پاسخ داد: «نگران نباش. این کار نمیتواند به او آسیبی بزند».
(حدود دقیقه ۹) به گفته ویلیام فریدکین، سگهایی که در پیشدرآمد عراق در ابتدای فیلم در حال جنگیدن دیده میشوند، سه روز گرسنه نگه داشته شده بودند و پس از رها شدن به آنها گوشت داده شد. اما آنها گوشت را رد کردند، چون فقط نان میخوردند و هرگز ذائقهشان به گوشت عادت نکرده بود.
(حدود دقیقه ۳۸) برای صحنهای که ریگان روی فرش ادرار میکند از آبجو گرم استفاده شد. این کار با یک سیستم کنترل از راه دور هواپیما انجام شد. مخزن نازکی پشت کمر لیندا بلر کار گذاشته شده بود که با یک کلید فعال میشد.
دیک اسمیت، چهرهپرداز، یک بار در طول فیلمبرداری از لیندا بلر پرسید که جیغ زدن و فحش دادن برای فیلم چه حسی دارد. او پاسخ داد: «آه، این من نیستم. این ریگان است».
(حدود ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه) وقتی ریگان استفراغ پرتابی به سمت پدر کاراس میکند، قرار بود استفراغ به سینه جیسون میلر بخورد، اما لوله پلاستیکی خطا رفت و به صورتش خورد. واکنش شوک و چندشزدگی او هنگام پاک کردن استفراغ واقعی است و میلر در مصاحبهها اعتراف کرد که از این اشتباه بسیار عصبانی شده بود.
مرسدس مککمبریج که در آن زمان کاتولیک معتقدی بود، تقریباً از صداپیشگی جن خودداری کرد، اما پس از اینکه یکی از بهترین دوستانش، یک کشیش کاتولیک، او را به پذیرش نقش راضی کرد، موافقت کرد.
صحنههای متعددی فیلمبرداری شد که ویلیام فریدکین دوست داشت در نسخه گسترده بگنجاند، مثل صحنهای که نشان میدهد کریس و ریگان واقعاً از چند بنای تاریخی دیدن میکنند (همانطور که کریس پیشنهاد میدهد). اما موسیقی متن آن صحنه گم شده بود. صحنه دیگری ریگان جنزده را نشان میداد که روی زمین میخزد و با حرکات مستهجن زبانش چند مهمان خانه را آزار میدهد. نگاتیو اصلی آن صحنه از بین رفت و فریدکین هم حاضر نشد از نسخه کاری بیکیفیتی که از آن صحنه داشت استفاده کند.
کیف چرمی سیاهی که پدر کاراس در تمام فیلم با خود دارد، به گفته رمان، نماد دردی است که با خود حمل میکند.
(حدود دقیقه ۳۴) بسیاری از مهمانانی که در صحنه مهمانی دیده میشوند، افراد واقعی از طبقه بالای جامعه جورجتاون بودند و بازیگر نبودند. ویلیام فریدکین توانست آنها را برای یک روز بیاورد تا چند نمای معرفی سریع فیلمبرداری کند، چون نمیخواست از سیاهیلشکرهای معمولی استفاده کند.
(حدود دقیقه ۱۷) به گفته ویلیام فریدکین، کشمکش دوستانه ریگان و کریس بر سر شکلات قرار است بازتاب رویارویی فیزیکی بعدی در صحنه صلیب باشد.
(حدود ۱ ساعت و ۴۴ دقیقه) دکور اتاق خواب ریگان روی هشت چرخ بادی ساخته شد تا جلوه زلزله ایجاد شود.
رودولف شوندلر که نقش کارل را بازی میکرد، یک بار دیالوگش را فراموش کرد و تقریباً از پلهها افتاد، چون ویلیام فریدکین برای غافلگیر کردنش شلیک کرد.
عروسک ساختگی که برای جلوه ویژه چرخاندن سر استفاده شد، از سوی بازیگران و عوامل «لیندا» نام گرفت.
ویلیام فریدکین صحنههای فیلم را طوری طراحی کرد که میان صحنههای روشن و تاریک و همچنین صحنههای پرصدا و ساکت در رفتوآمد باشند تا نمادی از تقابل خیر و شر باشد.
به گفتهٔ ویلیام فریدکین، ویلیام پیتر بلتی ظاهراً حاضر بود از سهمش از سود فیلم بگذرد تا نقش پدر کاراس را بازی کند؛ شخصیتی که آن را بر اساس خودش ساخته بود.
(حدود دقیقهٔ 1:20) به گفتهٔ خاطرات الن برستین، جیسون میلر برای درست درآمدن صحنهٔ زیرزمین به اینقدر برداشت نیاز داشت که او بهسختی میتوانست از کلافگی گریه نکند. با این که «بغض گلویش را میفشرد»، ویلیام فریدکین مدام به او میگفت در این صحنه گریه نکند.
به گفتهٔ ویلیام فریدکین، او نقش ریگان مکنیل را به بروک شیلدز نداد چون «برای این نقش خیلی جوان بود». شیلدز بعدها در سال 2012 در نمایش صحنهای اصلی جنگیر در گفن پلیهاوس لسآنجلس نقش کریس مکنیل را بازی کرد.
(حدود دقیقهٔ 8) زنی که در کالسکهای در خیابانهای موصل تقریباً پدر مرین را زیر میگیرد، 109 سال داشت. صحنه حدود شش بار فیلمبرداری شد. به گفتهٔ ویلیام فریدکین: «وقتی به برداشتی رسیدیم که استفاده کردیم، حسابی شوکه شده بود.»
کن نوردین در ابتدا برای صدای جن استخدام شد، اما ویلیام فریدکین فکر کرد بهتر است از صدای یک مرد استفاده نشود. نوردین بعدها از وارنر برادرز شکایت کرد، چون پس از تصمیم به استفاده از صدایی دیگر، شرکت از پرداخت دستمزد کاری که او انجام داده بود سر باز زد.
فیلم درگیر مشکلاتی بود که باعث تأخیر و بالا رفتن بودجه شد. ویلیام فریدکین بخشی از مشکلات بودجه را گردن از کار افتادن پیدرپی یک دستگاه تهویهٔ 50,000 دلاری انداخت که برای سرد کردن اتاق ریگان تا دمای زیر صفر در برخی صحنهها لازم بود تا بخار نفس بازیگران دیده شود. فریدکین در مصاحبهاش در نمایش سال 2006 آکادمی علوم و هنرهای سینمایی اشاره کرد که وقتی نورهای فیلمبرداری اتاق را گرم میکردند، فیلمبرداری متوقف میشد تا دما دوباره به زیر صفر برسد.
(حدود دقیقهٔ 12) توجه ویلیام فریدکین به جزئیات چنان زیاد بود که یک صحنهٔ ابتدایی که فقط پختن صبحانه بود بیش از یک روز طول کشید، چون او میخواست از بیکنی استفاده کند که دود نکند و صدای سرخشدن ندهد؛ یعنی در سال 1972 گروه تولید باید بیکنی پیدا میکرد که بدون مواد نگهدارنده بود و یافتنش بسیار سخت.
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۴۰) در صحنه چرخش ۳۶۰ درجه سر، «نفس» سر جعلی هم مثل بازیگران دیده میشود؛ جزئیات کوچکی که برای واقعیتر به نظر رسیدن آدمک اضافه شد. اوون رویزمن، فیلمبردار، در ابتدا این ایده را به شوخی در صحنه مطرح کرده بود و پرسیده بود: «عالی نمیشد اگر آدمک روی نفسش بخار داشت؟» و تیم جلوههای ویژه بلافاصله دست به کار شد تا این کار را عملی کند.
ویلیام فریدکین یک بار تولید را متوقف کرد چون رنگ پیژامه الن برستین را نپسندید و خواست پیژامه تازهای بخرند.
(حدود دقیقه ۴۸) در صحنه «مامان تمومش کن! میسوزه! میسوزه!» که بدن ریگان روی تخت بالا و پایین میپرید، ستون فقرات لیندا بلر شکست. دستگاه بالا و پایینبرندهاش شل شد و ستون فقرات او را برای همیشه آسیب زد و جیغهایش از درد واقعی بود. گروه فیلمبرداری فقط وقتی دست نگه داشتند که او یک بار جیغ کشید «واقعاً!» و کسی فکر کرد او «بیلی!» (ویلیام فریدکین) صدا زده است. طنز ماجرا این بود که کمر الن برستین هم در صحنهای دیگر برای همیشه آسیب دید. همین تصاویر در فیلم استفاده شد.
مکس فون سیدو همیشه انتخاب اول ویلیام فریدکین برای نقش پدر مرین بود. وقتی ویلیام پیتر بلتی کتاب را با یادداشتی به فون سیدو داد تا بخواند و نوشته بودند میخواهند او نقش یک کشیش را بازی کند، او گمان کرد برای نقش پدر کاراس در نظر گرفته شده است. او در نهایت شگفتزده شد وقتی فهمید آنها او را برای پدر مرین میخواهند و در مصاحبهای در سال ۲۰۱۳ گفت: «هنوز هم واقعاً نمیدانم چرا».
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۱۳) به گفته آیلین دیتز، هنگام فیلمبرداری صحنه صلیب، او و ویلیام فریدکین بر سر زاویه قرار گرفتن دستش برای خودارضایی با هم بحث کردند.
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۴۱) مکس فون سیدو با وجود بازی در نقش یک کشیش، خداناباور بود. ویلیام فریدکین تعریف کرد: «در یکی از صحنهها، وقتی شخصیتش، پدر مرین، مراسم جنگیری را اجرا میکند، با صدای بلند میگوید: "تو را بیرون میرانم، ای روح ناپاک، به نام پدر و پسر و روحالقدس." وقتی به آن لحظه رسیدیم، مکس خشکش زد. سقف کاذبی داشتیم که باید ترک میخورد. شش سقف ساخته بودیم و آن روز شش برداشت گرفتیم و او نتوانست این کار را بکند. نمیتوانست آن کلمات را از دهانش بیرون بیاورد. من آنجا ایستاده بودم، تقریباً فلج شده. دستور دادم شش سقف دیگر بسازند و یک روز بعد برگشتیم. همان نتیجه. روز سوم به بیل بلتی زنگ زدم... "لطفاً این برداشتها را ببین." نشست، نگاهشان کرد و گفت: "حق با توست. افتضاحاند. او به کاری که میکند باور ندارد." میخواستیم فیلمنامه را بازنویسی کنیم و فون سیدو را در همان لحظه بمیرانیم. رفتیم پیش فون سیدو که مرد بسیار سادهای بود. گفتم: "اینگمار برگمان را میآورم اینجا تا این صحنه را با تو کارگردانی کند." گفت: "نه، مسئله برگمان نیست. من فقط به خدا اعتقاد ندارم." "مکس، تو در The Greatest Story Ever Told (1965) نقش عیسی را بازی کردی!" گفت: "بله، ولی او را مثل یک انسان بازی کردم. او را نه پسر خدا بازی کردم نه مرد خدا؛ او را مثل یک انسان بازی کردم." و من بیاختیار گفتم: "خب چرا این مرد را هم مثل یک انسان بازی نمیکنی؟ فقط او را مثل یک کشیش بیمار بازی کن که میخواهد کارش را انجام دهد." حدود نیم ساعت گذشت، از اتاق گریمش بیرون آمد، آماده و لباسپوشیده.» فریدکین بعدها گفت که به نظرش شاید دلیلش این هم بوده که فون سیدو به این نوع بازی عادت نداشت، چون پیشتر شخصیتهای آرامتر و ظریفتری بازی کرده بود.
ویلیام فریدکین گفت که اغلب از او میپرسند چرا سکانس آغازین در فیلم هست و این پرسشها از آنجا میآید که مردم متوجه میشوند این سکانس چقدر با بقیه فیلم تفاوت دارد. این سکانس، طبیعتاً، برای نشان دادن تجربه پیشین پدر مرین با شیطان و پیشبینیهایی (مضمونی تکرارشونده در سراسر فیلم) گنجانده شده که آنها بار دیگر رودرروی هم قرار خواهند گرفت.
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۴۱) جلوهای که در آن هنگام جنگیری پردهها تکان میخورند در حالی که پنجرهها بستهاند، با تعبیه دریچههای کوچک هوا در طاقچههای پنجره ساخته شد.
(حدود ۱ ساعت و ۴۴ دقیقه، فقط در نسخهی طولانی) برای حفظ پیوستگی، در نسخهی کارگردان، کت خز کریس بهصورت دیجیتالی به نمایی که کمی پیش از پرسیدن نام میانی دخترش توسط پدر مرین است اضافه شد.
آدری هپبورن انتخاب اول ویلیام فریدکین برای نقش کریس مکنیل بود و برادران وارنر به دلیل شهرت خوب او نزد منتقدان و گیشه از این انتخاب حمایت میکرد، اما او فقط به شرطی قبول کرد که فیلم در رم، جایی که زندگی میکرد، ساخته شود. آن بنکرافت گزینهی دیگر بود اما در ماه اول بارداریاش بود و کنار گذاشته شد. نقش به جین فوندا پیشنهاد شد اما یک افسانهی شهری میگوید او فیلمنامه را «مزخرف دزدیدن سرمایهداری» خوانده است. فوندا این را رد کرد و گفت با ادب به تهیهکنندگان جواب منفی داده است. شرلی مکلین که در واقع دوست صمیمی ویلیام پیتر بلتی بود و الهامبخش شخصیت کریس (و دخترش ساچی پارکر الهامبخش ریگان) بود، نقش کریس به او پیشنهاد شد اما او هم آن را رد کرد. الن برستین اولین بازیگری بود که جدی برای این نقش تلاش کرد و حتی مستقیماً به فریدکین زنگ زد و گفت باید این نقش را بازی کند. تلاشش جواب داد و نقش را به دست آورد.
با اینکه ویلیام فریدکین در توییتی در سال ۲۰۱۵ با نوشتن «این کاملاً درست نیست» این را رد کرد که جیمی لی کرتیس برای نقش ریگان مکنیل در نظر گرفته شده بود، کرتیس در مصاحبههای مختلف گفته به یاد دارد که مادرش، جنت لی، تماسی از یک تهیهکننده دریافت کرد که میپرسید آیا جیمی که آن زمان ۱۳ ساله بود میتواند برای آزمون بازیگری بیاید. مادرش فقط گفت «نه، فکر نمیکنم.»
(حدود ۱ ساعت و ۲۹ دقیقه) در صحنهی آزمایشگاه زبان، پوستری دیده میشود که واژهی «TASUKETE» با رنگ قرمز روی آن نوشته شده و در ژاپنی یعنی «کمکم کن». این را میتوان پیشدرآمدی دانست بر ظاهر شدن همین واژهها روی پوست ریگان در صحنهی بعد.
(حدود دقیقه ۲۱) آهنگ یونانیای که وقتی پدر کاراس از آپارتمان مادرش بیرون میرود از رادیو پخش میشود «Paramythaki mou» (قصهی من) نام دارد و یانیس کالاتزیس آن را میخواند. لفتهریس پاپادوپولوس، سرایندهی شعر ترانه، اعتراف کرد که چند سال بعد وقتی در تنگنای مالی افتاد، برای حق مالکیت معنوی این آهنگ درخواست غرامت کرد.
یک هفته پس از اکران فیلم و موفقیت چشمگیرش، استودیو با ویلیام فریدکین تماس گرفت و ساخت دنباله را پیشنهاد داد. او فقط جواب داد «عمراً» و گوشی را قطع کرد.
وقتی کشیشهای یسوعی به جیسون میلر نشان دادند لباس کشیشهای مرده را کجا نگه میدارند، در زمانی که برای آمادهشدن برای نقش پدر کاراس پیش آنها اقامت داشت، لباسهایش در فیلم را از همین مجموعه انتخاب کرد.
رمان در ابتدا هنگام انتشار شکست خورد. اما پس از اینکه یکی از مهمانان برنامهی نمایش دیک کاوت (۱۹۶۸) کنار کشید، ویلیام پیتر بلتی بهعنوان جانشین دقیقهی آخر انتخاب شد. بعد مهمان دیگری کنار کشید و ۴۵ دقیقهی باقیمانده به او داده شد تا دربارهی کتاب حرف بزند. پس از آن کتاب به صدر فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز رسید.
(حدود ۳ دقیقه) با اینکه زیرنویس هنگام بررسی مدال سنت جوزف توسط پدر مرین در پیشدرآمد عراق «این عجیب است» را نشان میدهد، او در واقع میپرسد «این چرا اینجاست؟»
الن برستین به دیالوگ اصلی میان شخصیتش، کریس مکنیل، و پدر دایر در پایان فیلم اعتراض داشت؛ جایی که کریس میگفت حالا به شیطان اعتقاد دارد اما به خدا نه. برستین معتقد بود پس از تجربهی اتفاقات فیلم، منطقی نیست شخصیتش همچنان «بیایمان» بماند و دیالوگ حذف شد.
در ابتدا استیسی کیچ برای بازی در نقش پدر کاراس استخدام شده بود، تا اینکه ویلیام فریدکین جیسون میلر را در یک نمایش برادوی دید. فریدکین چنان تحت تأثیر نمایش میلر قرار گرفت که خواست با او ملاقات کند، اما این ملاقات خوب پیش نرفت. چند هفته بعد، میلر با فریدکین تماس گرفت و گفت میخواهد این نقش را بازی کند. فریدکین به او گفت نقش در دسترس نیست، اما میلر اصرار کرد که با او تست بازیگری بدهد. تست بازیگری فریدکین را متقاعد کرد که میلر واقعاً برای این نقش مناسب است. با اینکه میلر هرگز پیش از این در فیلمی بازی نکرده بود، برادران وارنر قرارداد کیچ را خرید و میلر به جای او برای نقش انتخاب شد. کیچ بعدها در کنار میلر در The Ninth Configuration (1980)، فیلم ویلیام پیتر بلتی بر اساس رمان خودش، بازی کرد. آنها بعدها نیز دوباره با هم کار کردند، زمانی که کیچ در اقتباس سینمایی میلر از نمایش برادویاش، That Championship Season (1982)، بازی کرد. با اینکه میلر آن فیلم را نوشت و کارگردانی کرد، در آن در کنار کیچ بازی نکرد.
کاوش باستانشناسی که در ابتدای فیلم دیده میشود، یک کاوش واقعی بود که ویلیام فریدکین اجازه فیلمبرداری از آن را در شمال عراق گرفته بود.
(حدود دقیقه 1:30) در یکی از صحنهها، رئیس یسوعیهای دانشگاه جورجتاون (کشیش توماس برمینگهام) اشاره میکند که پدر مرین (مکس فون سیدو) در «وودستاک» است. ممکن است تماشاگران فکر کنند این اشاره به جشنواره موسیقی معروفی است که در سال 1969 در شمال ایالت نیویورک برگزار شد. در واقع، وودستاکِ فیلم در حقیقت کالج وودستاک است، حوزهای یسوعی در وودستاک، مریلند. این حوزه که در سال 1869 افتتاح شد، یک سال پس از اکران جنگیر تعطیل شد. مرکز الهیات وودستاک، مؤسسه پژوهشی غیرانتفاعی الهیات کاتولیک در محوطه دانشگاه جورجتاون، جانشین این کالج شد و امروز هم فعال است.
صدای فیلم بهخاطر جلوههای صوتی عجیبش و در برخی موارد بهخاطر سکوت کامل که صحنهها را وهمآورتر میکرد، قابل توجه بود. بنا بر مقالهای در رولینگ استون در سال 1974، طراحان صدا از تکنیکهای ضبط گوناگون و صداهای واقعی به جای الکترونیکی استفاده کردند. گروه جلوههای صوتی برای ساختن صداهایی از خراشیدن در خانه تا صداهای شیطانی، سگهای بیگل، خوکهایی که به کشتارگاه میروند، زنی که تشنج میکند و زنبوری به دام افتاده را ضبط کردند. در یک مورد، از یک نوسانساز با سرعت متغیر استفاده شد تا وزوز زنبور را روی زیروبمیهای مختلف «کوک» کنند و خوشهای صوتی در گستره چهار اکتاو بسازند. این تلاشها نتیجه داد و جایزه اسکار بهترین صدا را برای فیلم به ارمغان آورد.
(حدود دقیقه 1:44) میتوان اینطور تفسیر کرد که دستهای ریگان پس از آزاد شدن به دنبال ظاهر شدن مجسمه پازوزو در اتاقش، دوباره با تسمهها بسته شدهاند، چون آن رویا توهمی است که شیطان القا میکند.
بنا بر خاطرات آیلین دیتز، پس از یک سفر بهیادماندنی با لیموزین به محل فیلمبرداری در کنار لی جی. کاب، او به شوخی او را «ووشی» صدا میزد، چون طرفداران بیرون میپرسیدند «این یکی کیه؟»
(حدود دقیقه 1:55) به گفته الن برستین، او برای صحنه پایانیاش در فیلم کمی گریم پیری زیر گریم معمولیاش داشت تا نشان دهد شخصیتش جهنم را از سر گذرانده اما میکوشد آن را پنهان کند.
ویلیام پیتر بلتی سرانجام پسر واقعیای را که جنگیریاش الهامبخش رمانش شده بود پیدا کرد، اما تصمیم گرفت با او تماس نگیرد، چون میترسید به او آسیب روحی بزند.
مشکلی پیشبینینشده در سیستم تبرید محل فیلمبرداری باعث شد آبپاشها فعال شوند و دکورها زیر آب بروند، که تولید را دوباره به تعویق انداخت تا دکورها خشک شوند.
مکس فون سیدو هنگام فیلمبرداری پیشدرآمد ابتدای فیلم به ویلیام فریدکین اولتیماتوم داد، چون قرار بود فیلمبرداری در عراق یک هفته طول بکشد اما چند هفته شد، و گفت فقط چهار روز دیگر میماند.
در طول فیلمبرداری پیشدرآمد عراق، نیمی از عوامل به اسهال خونی و گرمازدگی دچار شدند.
در رمان، ریگان تسخیرشده اسهال دارد و مدام خودش را خالی میکند. به همین دلیل مجبور است پوشک بپوشد. در کتاب بارها هم به این اشاره شده که اتاق خوابش بویی تقریباً غیرقابل تحمل دارد.
هرچند بسیاری از منتقدان هنگام اکران فیلم درباره گریم لیندا بلر نوشتند، اما هیچوقت به گریم مکس فون سیدو اشاره نکردند و فکر میکردند او واقعاً تا این حد پیر است.
تیم جلوههای صوتی بیش از ۱۵۰ ساعت صرف تلاش برای تغییر الکترونیکی صدای لیندا بلر کرد تا اینکه ویلیام فریدکین تصمیم گرفت از صدای دیگری استفاده کند.
(حدود دقیقه ۱:۱۴) آخرین سهم جک مکگوورن در فیلم، ضبط این جمله بود: «میدونی اون با دختر لعنتیت چی کرده؟» او چند هفته بعد بر اثر آنفلوانزا درگذشت.
(حدود دقیقه ۱، فقط در نسخه گسترده) آن مایلز که صحنه «راهرفتن عنکبوتی» را اجرا کرد، هنگام گاز گرفتن کپسول خون مجبور بود نفسش را حبس کند، چون خون بینی و دهانش را پر میکرد.
(حدود دقیقه ۵۲) الن برستین در جایی از فیلم میگوید که «حتی علف هم نمیکشد». به گفته ویلیام فریدکین، اولین بار که در خانهاش در هالیوود با برستین ملاقات کرد، او مقداری علف به وی تعارف کرد.
جیسون میلر هنگام آمادهشدن برای نقش پدر کاراس توانست دفتر خاطرات جنگیرِ پرونده اصلی سال ۱۹۴۹ را از دفتر صدارت به دست آورد.
(حدود دقیقه ۱:۰۲) ویلیام پیتر بلتی یک بار در برنامه گروچو مارکس به نام You Bet Your Life (۱۹۵۰) ۱۰٬۰۰۰ دلار برد. وقتی گروچو پرسید با این پول چه میکند، گفت قصد دارد مدتی مرخصی بگیرد و روی یک رمان کار کند. در فیلم، ستوان کیندرمن به شوخی از گروچو به عنوان بازیگر نقش اتللو در ۲ یاد میکند.
مکس فون سیدو هر وقت به لوکیشن میرسید، از اوون رویزمن، فیلمبردار، میپرسید اسلحههای ویلیام فریدکین کجا پنهان شدهاند.
(حدود دقیقه ۱۵) صحنه بازگشت کریس از لوکیشن فیلمبرداری به خانه از میان خیابانهای جورجتاون طوری فیلمبرداری شد که آرمانی، آرام و زیبا به نظر برسد. ویلیام فریدکین میخواست این تنها صحنه از این دست در فیلم باشد، پیش از آنکه همهچیز به هم بریزد.
پائولین کیل هم مثل بسیاری از منتقدان از فیلم وحشتزده و منزجر شد. او در ستونش در نیویورکر پس از اکران فیلم نوشت: «(جنگیر درباره) تسخیر شیطانی یک کودک است که با جدیتی سطحی به آن پرداخته شده. این فیلم برای ترساندن مردم ساخته شده و این کار را با ابزارهای مکانیکی انجام میدهد: معلقشدن در هوا، چرخیدن سر، استفراغی که به صورت آدمها پاشیده میشود. بیننده میتواند با رنگ تیره و زشتی بیمعنای این طرح، بهطرزی غمبار بیحس شود. نه تهیهکننده و نویسنده، ویلیام پیتر بلتی، و نه کارگردان، ویلیام فریدکین، هیچ احساسی نسبت به درماندگی و رنج این دختر کوچک یا مادرش نشان نمیدهند.» کیل در ستونش به کوبیدن فیلم ادامه میدهد: «جایی در تبلیغات فیلم مطلبی هست درباره اینکه ویلیام فریدکین پیش از انتخاب ریگانش ۵۰۰ دختر کوچک را دیده است، و واقعاً هم لیندا بلر دختر کوچک درخشان، سربالا و شادابی است که کاملاً با الن برستین جور درمیآید. من به فکر آن ۴۹۹ مادرِ دختران کوچکِ ردشده هستم، یا آن ۱۹۹ مادر، اگر این رقم معقولتر باشد. آنها حتماً رمان را خواندهاند؛ حتماً میدانستند دختران زیبای کوچکشان را برای چه چیزی آزمایش میکنند. وقتی جنگیر را میبینند و تماشا میکنند که لیندا بلر روی فرش گرانقیمت ادرار میکند و جیغ میزند و با صلیب به خودش فرو میکند، حسودیشان میشود؟ با خود میگویند: «این میتوانست سوزی کوچک من باشد، برای همیشه مشهور؟»
(حدود دقیقه ۱:۱۳) صدای تیکتاک یک ساعت پدربزرگ، شبیه به تیکتاک یک بمب ساعتی، درست لحظاتی پیش از صحنه معروف صلیب در پسزمینه شنیده میشود.
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۴۲) بعد از بحثهای فراوان بر سر چرخیدن ۳۶۰ درجهای سر، که ویلیام پیتر بلتی معتقد بود «فراطبیعی به معنای ناممکن نیست» و سر «از جا کنده میشود»، ویلیام فریدکین با افزودن نمایی از پدر کاراس سازش کرد تا اینطور القا شود که شاید توهمی باشد که شیطان به نمایش میگذارد. بلتی بعدها تعریف کرد که پس از دیدن واکنش شدید تماشاگران به این صحنه، فریدکین «یک بار دیگر ثابت کرد که من احمقم».
مدال سنت جوزف که در رمان اثری از آن نیست، بهدست ویلیام فریدکین بهعنوان یک طلسم افزوده شد؛ چیزی که میان مکان و شخصیت جابهجا میشد و آنها را به شکلی متعالی به هم پیوند میداد.
(حدود دقیقه ۵۷) به گفته ویلیام فریدکین، نمای چهره فریادکش روانپزشک از نمای افتادن مارتین بالسام از پلهها در روانی (۱۹۶۰) الهام گرفته شده است.
بعد از آنکه معلوم شد ویلیام پیتر بلتی شخصیتهای کریس و ریگان را بر اساس دوستش شرلی مکلین و دختر او ساچی پارکر ساخته است، بسیاری از همکلاسیهای پارکر شروع به آزار و اذیت او کردند. مکلین حتی تهدید کرد از بلتی شکایت میکند، اما دوستی دیرینهشان و خونسردی دو طرف مانع شد.
به گفته الن برستین، در طول فیلمبرداری کاپشن یکی از مسئولان روابط عمومی تقریباً از شمع آتش گرفت. خوشبختانه او بهموقع متوجه شد و از عرض اتاق دوید تا او را هل بدهد.
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۱۳) به گفته الن برستین، لیندا بلر یک بار هنگام فیلمبرداری صحنه صلیب واقعاً او را زد.
(حدود دقیقه ۲ ساعت و ۵، فقط در نسخه گسترده) دیالوگ پدر دایر در صحنه رد و بدل کردن مدال، «چرا خودت نگهش نمیداری؟»، گم شده بود و ۲۷ سال بعد، وقتی صحنه برای نسخه کارگردان گسترده بازسازی شد، ناچار شدند آن را با صدای کشیش ویلیام او'مالی دوباره ضبط کنند.
ویلیام پیتر بلتی در اوایل دهه ۱۹۷۰ با تیپی هدرن، بازیگر، دوست شد. او حتی یکی از شیرهایش را به نام او بیلی نامید. بلتی نسخهای از رمان منتشرنشدهاش جنگیر را به او داد و هدرن چنان غرق خواندنش شد که نیمهشب شوهر آنوقتش، نوئل مارشال، را که مدیر برنامه بود از خواب بیدار کرد و گفت باید نمایندگی بلتی را برای انتشار رمان و اقتباس سینماییاش بر عهده بگیرد. او عکس نویسنده را برای پشت جلد چاپ اول رمان گرفت. رمان ۱۹۷۱ پرفروش شد و مارشال در اقتباس سینمایی که آن هم جنگیر نام داشت، بهعنوان «تهیهکننده اجرایی» در عنوانها آمد و قرار بود ۱۵ درصد سود بگیرد. وقتی فیلم به فروش فوقالعاده رسید، بلتی از دادن سود سر باز زد، چون هرگز قرارداد مکتوب را امضا نکرده بود و فقط آن را آغاز کرده بود. مارشال شکایت کرد و پرونده چند سال کش آمد و سرانجام به توافقی خارج از دادگاه رسید. این سالها برای هدرن و مارشال دشوار بود، چون به پول نیاز داشتند تا گربههای بزرگ فیلمشان Roar (۱۹۸۱) را تغذیه کنند. فشار مالی در نهایت به طلاقشان انجامید. سالها بعد، بلتی در مهمانی به هدرن برخورد و سلام کرد. او بدون آنکه جوابی بدهد، رفت.
(حدود دقیقه ۱ ساعت و ۴) وقتی از الن برستین پرسیدند آیا باور مذهبی دارد، بداهه گفت «آه، خب، شاید خدا». این دیالوگ بعداً در تدوین با پاسخ قاطعتر «نه» جایگزین شد.
برای اینکه مکس فون سیدو بسیار پیرتر از سن ۴۴ سالگیاش در آن زمان به نظر برسد، دیک اسمیت، چهرهپرداز، مقدار زیادی نقطهچین روی پیشانی، چشمها و گردن فون سیدو زد. سپس پوست صورتش را دستی کشید و لاتکس مایع روی آن مالید. وقتی لاتکس خشک شد، پوست کشیده رها شد و لایه لاستیکی چین خورد. این روند آرایش روزانه سه ساعت طول میکشید و ظاهراً دردسر زیادی برای فون سیدو بود.
مجسمهٔ دیو پازوزو بهطور تصادفی به هنگکنگ فرستاده شد و بعد به لوکیشن فیلم در عراق رسید.
یکی از دلایل فیلمبرداری در نیویورک بهجای استودیوی برادران وارنر در لسآنجلس، قوانین کار کودکان در آنجا بود که به لیندا بلر اجازه میداد مدت بیشتری در صحنه حاضر باشد.
(حدود دقیقهٔ ۴۸) نمای دویدن شارون و پزشکان به سمت اتاق خواب ریگان نمایی پیچیده بود که برای گرفتنش باید فیلمبردار را با قرقره بالا میبردند، چون آن زمان استدیکم وجود نداشت؛ استدیکم فقط چند سال بعد، در ۱۹۷۵، اختراع شد.
دانستنیهایی که داستان را لو میدهند
نمایش (اسپویلر)
جنگیر از منابع بسیاری الهام گرفته، بهویژه داستان ترسناک کلاسیک هنری جیمز دربارهٔ تسخیر کودک، The Turn of the Screw. در پایان آن رمان کوتاه، در صحنهای بسیار شبیه به صحنهٔ جنگیری در جنگیر، معلمهٔ سرخانه (که در فیلم خانم گیدنس نامیده میشود) بر سر مایلز، پسر تسخیرشدهٔ داستان، فریاد میزند که از دست روح خبیثی که تسخیرش کرده آزاد شود. در همان لحظه نوعی حضور شرارتآمیز ظاهر میشود و سپس مایلز از حال میرود و میمیرد. این بسیار شبیه به صحنهای است که کاراس بر سر دیو فریاد میزند که ریگان را ترک کند، دیو سپس وارد کاراس میشود و کاراس خودکشی میکند و میمیرد. همچنین صحنههایی که چهرهٔ دیو را میبینیم شبیه صحنههای The Turn of the Screw است که چهرهٔ روح خبیث را میبینیم. (این اتفاق در صحنهای بسیار دراماتیک در نسخهٔ سینمایی The Turn of the Screw، یعنی بیگناهان (۱۹۶۱) با دبورا کر، میافتد، جایی که خانم گیدنس ناگهان چهرهٔ شیطانی روح را میبیند که از بیرون از پنجره به او خیره شده است.) این صحنهها تأثیر عظیمی بر جنگیر گذاشتند.
نمایش (اسپویلر)
(حدود دقیقهٔ ۵۵) دستیار کارگردان فیلمی که شخصیت الن برستین در آن بازی میکند خبر مرگ شخصیت جک مکگاورن را به او میدهد. در واقعیت هم دستیار کارگردان خبر مرگ مکگاورن را به برستین داده بود.
نمایش (اسپویلر)
(حدود ۱ ساعت و ۵۳ دقیقه) «پلههای جنگیر»، ۷۵ پلهٔ سنگی (یا ۷۴ پله، چون یکیشان خیلی کوچک است) در انتهای خیابان ام در جورجتاون، برای فیلمبرداری صحنهٔ مرگ پدر کاراس با لاستیک به ضخامت نیم اینچ پوشانده شد. بدلکار چاک واترز 2 بار خودش را از پلهها پایین انداخت. واترز کیسهای پر از خون مصنوعی داشت که زیر پلیورش شکافی کوچک پنهان بود تا هر بار که میغلتید خون بیرون بیاید. دانشجویان دانشگاه جورجتاون از مردم حدود ۵ دلار میگرفتند تا این صحنه را از پشتبامها تماشا کنند.
نمایش (اسپویلر)
ویلیام پیتر بلتی در ابتدا قصد داشت کاراس پس از مرگ مرین جنگیری را خیلی بیشتر ادامه دهد، اما دوستی او را راضی کرد که ماجرا را همانجا تمام کند و گفت که بهاندازهٔ کافی خواننده را عذاب داده است.
نمایش (اسپویلر)
(حدود ۱ ساعت و ۵۴ دقیقه) چون کشیش ویلیام او'مالی روحانی واقعی بود و بازیگر نبود، در صحنهای که برای پدر کاراس مراسم آخرت را انجام میدهد حسوحال نشان دادن برایش بسیار سخت بود. پس از چند برداشت ناموفق، ویلیام فریدکین برای گرفتن واکنشی واقعی از او به سمتش رفت و پرسید: «به من اعتماد داری؟» وقتی کشیش او'مالی تأیید کرد، فریدکین سیلی محکمی به صورتش زد. کشیش او'مالی چنان شوکه و احساساتی شد که بالاخره برداشت بعدی را درست از آب درآورد. میتوانید ببینید که دستش آشکارا میلرزد و این واکنش واقعی کشیش او'مالی بود.
نمایش (اسپویلر)
هم جین سیسکل و هم راجر ایبرت به فیلم چهار ستاره دادند. این با توجه به اینکه جین سیسکل به فیلمهای ترسناک شهرت داشت که سختگیر و اهل ایرادگیری باشد، شگفتانگیز است. او به پولترگایست (۱۹۸۲)، بیگانهها (۱۹۸۶) و سکوت برهها (۱۹۹۱) شست پایین داد. سیسکل بارها از ترساندن کودکان در فیلمها شکایت میکرد و از مضامین مشابه در پولترگایست هم ایراد گرفت، اما گفت جنگیر در هر سطحی چنان حرفهایگری خیرهکنندهای داشت و پایانش با فداکاری قهرمانانهٔ کشیشها برای کودک چنان تأثیرگذار بود که به گفتهٔ خودش آن را دوست داشت.
نمایش (اسپویلر)
(حدود دقیقهٔ ۳۷) وقتی پدر دایر پشت پیانوست، اولین سطرهای آهنگ «Thoity Toid and Toid» شنیده میشود. این آهنگ جملهٔ «سه طبقه پله افتادنِ حسابی است» را دارد که پیشدرآمدی بر مرگ برک دنینگز و پدر کاراس در ادامهٔ فیلم است.
نمایش (اسپویلر)
ویلیام پیتر بلتی میگوید وقتی نوشتن رمان را شروع کرد، در ابتدا قصد نداشت شخصیت برک دنینگز کشته شود؛ ظاهراً حتی از پشت میزش فریاد زده بود: «خدای من، برک دنینگز قرار است به قتل برسد!»
نمایش (اسپویلر)
(حدود دقیقه ۱:۵۰) ویلیام فریدکین به مکس فون سیدو گفت در صحنه پیش از مرگش نهتنها برای ریگان دعا کند، بلکه برای خودش هم مراسم آخرین دعا را انجام دهد.